حکایت آشنای "آفتابه دار مسجد شاه" // صابون این پدیده آشنا را بر تن خود مالیده ای؟

جاوید: زبان شیرین پارسی سرشار از حکایت های گوناگونی است که بسیاری از آنها صرفاً پیامی از جنس موعظه و نصیحت در دل خود دارد که تاریخ مصرفشان به سر آمده و نه به درد دنیایمان می خورد و نه آخرتمان. اما بعضی از حکایت ها هم هستند که با شنیدن آنها به فکر فرو می رویم که چقدر این حکایت برایمان آشناست!

به نظر می رسد حکایت آفتابه دار مسجد شاه یکی از آنها باشد و آنقدر معروف است که بعید می دانم کسی نشنیده باشد. البته اینکه از نظر جغرافیایی، مسجد شاه در اصفهان بوده یا تهران یا هرکجای دیگر، مهم نیست. از نظر تاریخی هم، اینکه در زمان سلطان محمود بوده یا هر شاه دیگر بازهم مهم نیست. اصلاً اینکه آیا این حکایت واقعی بوده یا زاییده تخیلات راوی، بازهم چیزی از ارزشهایش کم نخواهد کرد! چیزی که دارای اهمیت می باشد (البته به اعتقاد حقیر) این است که راوی، در آن زمان، آنقدر داستان را واضح و گویا تعریف نموده که گویی در جامعه امروز زندگی کرده و مشکلات مدیریتی را از نگاه آسیب شناسانه و از نزدیک لمس نموده است!

می گویند مسجد شاه، آفتابه داری داشت مغرور، که احتمالاً مهارت خود را بسیار ارزش آفرین هم می دانست! او آفتابه ها را به رنگهای مختلف رنگ آمیزی کرده بود و بدون اینکه هیچگونه فعالیت اجرایی هم در این رابطه داشته باشد صرفاً در مقام یک آمر بر مسند مدیریت تکیه داده و هر شخصی که با هدف رهایی از عذاب دنیوی(!) قبل از ورود به WC قصد برداشتن یکی از آفتابه ها را داشت، اگر بطور مثال می خواست آفتابۀ قرمز را بردارد آفتابه دار با تحکم امر می کرد : اون نه. اون آبی رو بردار! و یا اگر فردی قصد داشت آفتابه سبز را بردارد دستور می داد: اون نه. زرد رو بردار و چنانچه کسی این سوال منطقی را می پرسید : مگه رنگ آفتابه در اصل موضوع چه فرقی میکنه؟!!

ایشان می فرمود: پس من اینجا چه کاره هستم؟!

۲۰۱۶-۰۵-۲۵_۲۰-۲۳-۱۳

برای لمس این پدیده نیازی نیست که راه دوری برویم. همه ما با گوشت و پوست و استخوان خود آفتابه داران عصر جدید را در تمامی لایه های مختلف جامعه دیده و لمس کرده ایم. در بحث مدیریت بعضی از سازمانها هم مثالهای واضحی می توان آورد.

مثال اول را عرض می کنم:

 زمان : سال ۱۳۹۰

مکان: شعبه فروش استانهای خراسان متعلق به یکی از بزرگترین برندهای کشور

تعداد پرسنل: یک مدیر با ۴ ویزیتور به اضافه یک نیروی مالی (جمعا ۶ نفر بدون احتساب نیروهای بخش توزیع و انبار)

میانگین فروش ماهیانه : ۷۰۰ میلیون تومان

زمان : سال ۱۳۹۴

مکان: همان مکان قبلی!

تعداد پرسنل: ۱۷ نفر ! (تعریف پستهای مدیریتی جدید در چارت سازمان با هدف رشد و تعالی!)

نکته بسیار مهم: ۴ الی ۵ برابر شدن قیمت کالاهای مشابه از سال ۹۰ تا ۹۴

میانگین فروش ماهیانه: کمتر از یک میلیارد تومان!

(نکته مهم: با کمال تاسف، آمارهای فوق کاملاً واقعی است)

شما دوستان چه مثالهایی در ذهن خود دارید؟ به اعتقاد شما آیا می توان کسی را پیدا کرد که برای یک بارهم که شده صابون این پدیده آشنا را بر تن خود لمس نکرده باشد؟

(خواهشمندم درصورت امکان سازمانهای دولتی را از لیست خارج فرمایید! ممنون)


25 thoughts on “حکایت آشنای "آفتابه دار مسجد شاه" // صابون این پدیده آشنا را بر تن خود مالیده ای؟”

  1. سلام خدمت شما.من تازه جزو خوانندگان این سایت شدم و مطالب آموزنده اساتید منو طرفدار پروپاقرص این سایت کرده.
    واقعا چه چیز باعث میشه سازمانها به این علت دچار بشن؟

    1. سلام جناب دباغی
      من هم مثل شما دوست عزیز بابت مطالب آموزنده اساتید گرانقدر کافه بازاریابی، طرفدار پروپاقرص و شاگرد کوچک این سایت هستم.
      اینکه چه چیز باعث این پدیده می شود را قطعاً نمی توان در چندسطر بیان نمود چراکه مثنوی هفتادمن کاغذ طلب می کند.
      سپاسگزارم از شما

  2. سلام درود به قلمتون جناب جاوید
    تجربه کار کردن سه روزه در یکی مجموعه های سیستم و ابزار‌فروشگاهی‌رو‌داشتم در‌کل ۴ نفر خبره که اصلا بازرگانی نخونده بودن و البته از مدیر بسیار فرهیخته و مدیر فروش بسیار هوشمندی برخوردار بود و‌فروش هم خوب..‌من نفر ۵ ماجرا بودم .خود مدیر نمیتونست خوب بودن پرسنل در پوشش بازار رو تصور‌کنه چون بهره وری این‌افراد بینظیر بود اضافه شدن من درست برهم زدن ساختار کارایی شرکت بود و چه بسا ظلم تنها کاری که تونستم بکنم این بود مدیر رو‌قانع کردم که پرنسلش رو‌از نظر یادگیری حرفه ایی‌ساپورت کنه و ایمان بیاره که عالیند از یه محقق هم استفاده کنه برای تحقیقات بازار و‌کشش تقاضای کالاشون ‌و البته امیدوارم پیشنهاد من حقیر رو گوش کرده باشند ...در کل زیاده این ماجرا... البته من فکر میکنم هوشمندی شرکتها دراین زمینه داره زیاد میشه نمونه دم دستیش یکی از وارد کنندههای قطعات ماشین آلات کارخانه از آلمانه که دورادور میدونم کالاشون مشتری زیاد داره اما یه روز مدیر همه رو‌اخراج میکنه و میمونه کل شرکت یه مدیر و یه منشی همه کاره که حتی از قضا مدیر بازرگانی خارجی هم هست !!!فروش حضوری هم انجام میده...

    1. سلام جناب احمدی زاد
      دقیقاً به اصل موضوع اشاره فرمودید.
      "بزرگ شدن ساختار سازمانها آنهم غیرمتناسب با نوع فعالیتشان"
      من که دلم خونه از این معضل فراگیر. انشاالله در اولین فرصت در موردش خواهم گفت
      ممنونم از بزرگواری شما

  3. راستش یاد این داستان یک خورده امروزی تر افتادم:
    مورچه هر روز صبح زود سر کار می‌رفت و بلافاصله کارش را شروع می‌کردبا خوشحالی به میزان زیادی محصول تولید می‌کرد
    رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه می‌دید مورچه می‌تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود
    بنابر این بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد
    اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود
    او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت
    عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت
    شیر از گزارشات سوسک لذت می‌برد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید
    را توصیف می‌کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه تحلیل کند
    او می‌توانست از این نمودارها در گزارشاتی که به هیات مدیره می‌داد استفاده کند
    بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد
    او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد
    مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود،
    از این حذ افراطی کاغذ بازی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می‌داد متنفر بود
    شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی
    که مورچه در آن کار می‌کرد معرفی کند
    این سمت به جیر جیرک داده شد.
    اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود
    این مسئول جدید یعنی جیر جیرک هم به یک عدد کامپیوتر و یک دستیار شخصی
    که از واحد قبلی اش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه سازی استراتژیک
    کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد
    اکنون واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آن جا نمی‌خندید و همه ناراحت بودند
    در این زمان بود که جیر جیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه سنجش شرایط محیطی وجود دارد
    با مرور هزینه‌هایی که برای اداره واحد مورچه می‌شد،
    شیر فهمید که بهره وری بسیار کمتر از گذشته شده است
    بنابر این او جغد که مشاوری شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود
    جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد،
    نتیجه نهایی این بود: تعداد کارکنان زیاد است
    حدس می‌زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
    مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت

    1. سلام خانم بیدگلی
      اولا بسیار ممنونم از زحمتی که برای نوشتن این نظر متحمل شدید.
      ثانیاً مدتها بود که چنین متن زیبایی را نخوانده بودم. تا حدی که قبل از پاسخ به نظر شما ۴ مرتبه آن را مطالعه کردم. ذاتاً علاقه شدیدی به نوشته های بدون زواید و پیچیدگیهای فنی دارم . نوشته هایی که سریعا برود سر اصل مطلب و در اسرع وقت پیام خود را به مخاطب انتقال دهد (خودم هم همواره سعی می کنم ادای اینگونه نویسنده ها را درآورم!)
      از اینکه مثل همیشه با نوشتن نظری که از متن اصلی پرمحتواتر است به اینجانب در انتقال پیامم یاری رساندید صمیمانه سپاسگزارم.
      موفق و پیروز باشید

  4. با سلام
    این پدیده متاسفانه برای خیلی هامون آشناست، اما به گمان من برخی مسائل هم این امر رو تشدید می کنن، از جمله:
    ۱٫ تعریف نکردن دقیق نقشها و اهداف پستهای جدید
    ۲٫ عدم تسلط صاحبان مسئولیتهای جدید به رویکردهای متفاوت و ارزش آفرین
    ۳٫ مقاومت در برابر تغییر و تمایل شدید به حفظ وضع موجود و.....

  5. درود بر عزیزان و سروران کافه بازاریابی
    درود دوم تقدیم جاوید عزیز که خیلی خیلی دوست دارم روزی سعادت دیدارش رو داشته باشم و هر وقت مطالبش رو می خونم لذت کامل می برم ؛ هم از لایه های طنز زیبایی که در قلمش نهفته است و هم از دیدگاه بومی و آسیب شناسانه اش به مسایل بازاریابی .
    جاوید عزیز ؛ سروران کافه بازاریابی ؛ کشور ما در فرایندهای اجراییش دچار بیماری های بسیاری هست . یکی از همین موارد مساله اندازه سازمانی است . معمولا سازمان های ایرانی درگیر عدم اثربخشی هستند و به خاطر اون سعی می کنند با ورود نیروهای عملیاتی و یا بعضا ستادی جدید این عارضه رو برطرف کنند . از این روی ، به مرور شاهد افزایش افزاینده اندازه سازمان و رشد کاهنده ی بازده سرمایه ها می شوند . و از این جاست که بازی کوچک سازی سازمانی و یا Down sizing کم کم کلید می خوره . در ادبیات امروزی به روی مساله بهینه سازی ابعاد سازمانی و یا Right sizing اشاره میشه . و جالبه که بهتون بگم که شالوده این دو مهم هر دو در علم اقتصاد نهفته است و اگر کتاب های اقتصاد خردمون رو یکبار دیگه باز کنیم به نتایج خوبی خواهیم رسید .
    در بررسی سازمان هایی که با آنها طرف بوده ام ، بسیاری افراد را دیده ام که می گویند سمت سازمانی من فلان است که فلان در نوع خودش .... خدا به داد برسد .... چه سمت پر تمطراقی ! ولی من همواره از این دوستان خواهم پرسید :"نقش شما در سازمان چیست ؟" متاسفم که در سازمان های ایرانی همه همواره در پی سمت ها هستند نه نقش ها و نقش آفرینی ها ! مثال هم اگر می خواهید ........در آن زندگی می کنیم ! پس اینجا چه کاره اند ؟؟؟؟؟؟؟
    ارادتمند جاوید عزیز ؛ کوچکترین شاگرد کافه ؛ مسعود مشایخی

    1. درود فراوان بر دکتر مشایخی عزیز
      در ایام کودکی، روزی از مادربزرگم سوال کردم این "ستاره سهیل" که می گویند چیست؟ بنده خدا بر اساس دانسته های محدود خود تلاش فراوان کرد که پاسخی درخور بدهد که بسیار هم زمان برد!
      اما امروز می بینم که اگر آن مرحومه شما را می شناخت، کارش بسیار راحت تر میشد و در یک کلام می فرمود:
      "ستاره سهیل همین آقای دکتر مسعود مشایخی بزرگوار است" !!
      پس سلام و درود مجدد به "ستاره سهیل" کافه بازاریابی.

      دکتر عزیز: هرچند تجربه برای حقیر چنین نشان داده که برای درک نوشته های حضرتعالی، همراهی حداقل یک مترجم الزامی است، اما این بار، آنچنان محکم و مستقیم بر سوز دل اینجانب دست گذاشتید که فقط می توانم در یک کلام عرض کنم "دست مریزاد استاد" .
      بلای خانمانسوز (یا بهتر عرض کنم سازمانسوز)عدم اثر بخشی و راه حلهای مذبوحانه ورود نیروهای عملیاتی و ستادی به امید اندکی تسکین (و نه درمان) هر شخص دلسوزی را که از نزدیک با سازمانها در ارتباط است واقعاً آزار می دهد و اذیت می کند
      در پاراگراف آخرتان هم که به جایگزینی "سمت ها" و "برچسب ها" به جای "نقش آفرینی" پرداختید، به اعتقاد اینجانب، دست گذاشتید بر روی یک حلقه مفقوده بسیارمهم نه تنها در سازمانها بلکه در تمام لایه های زندگی مردم که بنده حقیر آن حلقه مفقوده را پارامتر بسیارمهم و حیاتی "ارزش آفرینی" می دانم که نگارش مطلبی در این رابطه را مهمترین وظیفه ام در انتقال و به اشتراک گذاشتن عقاید خود در کافه می دانم.

      خاتمه درددل در محضر استاد:
      یکی از آرزوهایم این است که دو عامل بازگشت بیماری و استرسهای شغلی، با اندکی مهربانی(!) این اجازه را به بنده بدهند که اتمام مطلب "ارزش آفرینی" و دیگری هم چاپ جزوه دستنوشته هایم (چیزی در ظاهر شبیه به کتاب!)به سرانجام برسد و آنگاه حوزه مدیریت و فروش را بوسیده و دودستی تقدیم اهلش کنم.
      به بیانی دیگر:
      "وداع با مدیریت و فروشم آرزوست" !!!!

      سپاس فراوان از اینکه منت گذاشتید و یادی از کمترینها فرمودید
      موفق باشید

      1. مطلب هر دو بزرگوار خواندم و عقیده ام اینست که هر دو بر مشکلات سازمان های ایرانی واقفند. اگر سری به کتب اقتصاد مدیریت مانند کتاب داگلاس برویم ایشان هم چنین مشکلی را اشاره کرده اند و بنده بصورت چکیده یافته ایشان را می گویم:
        - بقای مدیران غیر موثر و ناکارامد د رگسترش ابعاد سازمانی است.
        - هدف این مدیران ارزش زدایی است نه ارزش آفرینی

  6. درود بر شما
    مطلبی جالبی نوشته اید. مختصر و مفید و اشاره به اصل ماجرا
    وقتی سطح مطالعه مدیران ما در حوزه کاریشان ناچیز است و نهایت مطالعه آنها کتابهایی از جنس
    در یک روز مدیر شویم
    در یک دقیقه برنامه بازاریابی بنویسیم
    در یک هفته برند شویم
    در یک ثانیه فروشنده شویم
    باشد و همچنین میزان مشارکت آنها در مجامع علمی مختص به سمیناهار هایی چون
    مارکتینگ مستقیم با مغز مشتری
    فروش انفجار دهنده
    برند سازی به شیوه داعش
    باشد انتظاری بیش از این نیست.
    موفق باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *