نیسان آبی // این بار “اورژانس” سوژه یک خاطره //خاطره ای از آقای علی

مقدمه کافه بازاریابی: از حق نگذریم که کسانی که در اورژانس کار می کنند به دلیل اینکه عملکردشان با جان بیمار سروکار دارد و از طرفی در فشار زمانی باید مسولیت خود را انجام دهند و عموما با بیماران در شرایط بد سروکار دارند افرادی شایسته احترام و توجه هستند. در این بین اما ممکن است ایراداتی وجود داشته باشد که بازگویی آن توجه مسوولین را به این موضوع بیشتر جلب خواهد کرد. ضمن آرزوی موفقیت برای دوستانمان در بخش اورژانس با هم خاطره "آقای علی" را می خوانیم. آقای علی می گویند:

سال ۹۰ یک روز از ماه تابستان و ساعت ۳و ۱۵ دقیقه شب.
زنگ زدم به اورژانس. بعد از هفت یا هشت بار زنگ خوردن تلفن خانمی خواب آلود جواد داد.
گفتم که وضعیت پدرم خوب نیست.
ایشون جواب دادند که دکتر نداریم.
قرارشد تا اورژانس بیاید و پدرم رو ببریم بیمارستان. من مجبور بودم تا دم ورودی محله خودمان برم و اونها رو راهنمایی کنم و اورژانس اومد. یکی اومد بالا و دیگری ماند در داخل ماشین اورژانس. با این شخص بالای سر پدرم رسیدیم و ایشون بعد از گوش گذاشتن و گرفتن نبض به من گفت که باید ایشون رو برسونیم بیمارستان.
به من گفت برو و برانکارد رو بیار.

رفتم کنار ماشین و برانکارد رو از اون فرد دیگر گرفتم. پشت سر من ایشون هم اومد. برانکار بند یا تسمه برای بستن نداشت و از من درخواست چادری کردند و با دو تا چادر مرحوم پدرم رو روی برانکارد بستیم. سه نفری اون رو رو از طبقه دوم اوردیم دم در آمبولانس و سوار آمبولانس کردیم. کنار تخت در داخل آمبولانس من هم نشستم. راننده رفت تا ماشین رو برونه و اون دیگری وارد پشت امبولانس شد و در رو بست.
یکدفعه به من گفت که اون اکسیژن رو بذار روی صورت بیمار.
به اون گفتم کدوم اکسیژن، کجا و چه وسیله ای رو می گی.
انگاری متوجه نشده بود که من دارم چی میگم. بالاخره اکسیژن رو گذاشت روی صورت پدرم. در این حالت ماشین با سرعت هر چه تمام داشت به طرف بیمارستان می رفت.
به اون شخص گفتم ” کارت رو دوست نداری؟” گفت ” نه”
گفتم خوب کارت رو عوض کن و به دنبال کار دیگری برو حتی اون کاری رو که دوست داری.
جواب داد نمیشه و نمی تونم برم.
گفتم چرا؟
گفت” بدهکارم”
این بود که رسیدیم بیمارستان و به کمک همدیگر پدر رو بردیم اورژانس. اونها از دکترها یکی دوتا امضاء گرفتند و رفتند. اونها بدهکارند و باید بدنبال درآمد باشند و حتی اگر شد به عوض همکارانشان در اورژانش و بیمارستان و کلینیک شیفت بایستند و از همکارانشان پول بگیرند تا بلکه در آینده بدهی های خودشان را بپردازند یا در بیمارستان یا کلینیک داوطلب باشند و برای یک یا دو شیفت اضافه کاری بایستند تا بلکه در آینده با گرفتن حقوق بیشتر و اضافه کاری بدهی های خودشان را بپردازند که مثلا صاحب خونه بشند و یا صاحب خودرو تا در بین فامیل شرمسار نباشند.
غافل از اینکه شرمسار هستند پیش مردم و خدا.
تازه به چه قیمتی؟
در بیشتر بیمارستان ها و خصوصا اورژانسها روی یک برگ کاغذ نوشته شده ” طبق آیین نامه … هر گونه توهین و اهانت و … به پرسنل بیمارستان از یک تا شش ماه حبس دارد”. کسی نیست سوال کنه که اگر شما پرسنل بیمارستان به مریض ها بی توجهی کنید و خدای ناکرده اتفاقی بیفتد چطور؟ قانون گذار این رو پیش بینی نکرده؟ یا پیش بینی کرده و اونها فقط اون قسمتی که به نفع خودشون هست رو روی کاغذها نوشته اند.آیا قسم نخورده اید؟ یا هنگام قسم خوردن شماها نبودید؟
وقتی پیش بینی و پیشگیری نداشته باشیم همین می شود که همه مان می بینیم و فقط با همدیگر درد دل می کنم تا شاید کسی بیایید و به این امورات رسیدگی کند. افسوس و صد افسوس.

 

 شما آیا تجربه استفاده از خدمات اورژانس را داشته اید؟ خوب یا بد!

 

پاورقی: آقای علی در مطلبی که برایمان نوشته بودند هر جا از کلمه پدر استفاده کرده بودند کلمه مرحوم قبل آن ذکر شده بود. برای پدر ایشان طلب آمرزش و علو درجات را داریم.


6 thoughts on “نیسان آبی // این بار “اورژانس” سوژه یک خاطره //خاطره ای از آقای علی”

  1. کاملا با این متن موافقم.

    چندین باری که برای خودم و اطرافیان و دیگرانی که در تصادفات و یا موارد حاد از اورژانس تقاضای کمک کردم به هر دلیلی از خدماتشون ناراضی بودم.
    به طور مثال یک بار ترک نشین یک موتور ناگهان از پشت روی زمین افتاد و ما که خودرو پشت سر بودیم به اورژانس زنگ زدیم با اینکه ساعت تقریبا ۱۲:۳۰ شب بود و خیابان بسیار خلوت اورژانس که باید سریع خودش رو به محل برسونه تقریبا ۳۰ دقیقه بعد بالای سر مصدوم رسید و وقتی به اونها اعتراض کردیم پرسنل آمبولانس در حالی که داشت سر فرصت و با راحتی دستکش دستش میکرد گفت اگه زیاد حرف بزنید محل رو ترک میکنیم!!
    خیلی از این موارد دیدم که لزومی به گفتنش نیست و حتما دیگران هم با این موارد برخورد داشتن.
    حرف آخر اینکه در یک کلیپ تبلیغاتی کوتاه جالب دیدم که نشون میداد که عزرائیل و یک آمبولاس در خط شروع دو ماراتن ایستادن و میخوان به یک مصدوم برسن منظور اینکه در رسیدن اورژانس به مریض حتی ثانیه ها مهم هستند. ولی آیا جون انسانها ارزش داره؟

  2. متاسفانه تقریبا همه افراد حوادثی مشابه داستان آقا علی رو تجربه کردن.
    ١- نارضایتی شغلی(درامد پایین، محیط کسالت آور بیمارستان)
    ٢-عدم احساس مسئولیت برای نجات جان افراد
    ٣-فشار کار بیش از حد توان افراد
    ۴-برخورد نامناسب مافوق با کادر اورژانس
    و...
    از عواملی هستندکه حوادث تلخی رو رقم میزنند.

  3. سلام جناب علی ..
    از خواندن خاطره شما واقعا متاثر شدم ...
    مسئله ای که شما ازش حرف زدین خیلی عمیقه و ریشه اش در روابط انسانی ماست ... گاهی فراموش می کنیم که به عنوان اعضای یک جامعه زنجیره وار به هم متصلیم ...
    شخصی که کارش رو دوست نداره ولی مجبوره و نمی تونه ترکش کنه ... چون بدهکاره .. سازمانی که اون شخص رو استخدام کرده ... کسی که مریض داره و نگران جان عزیزش هست .. قانون گذاری که یک طرفه قوانین بیمارستان رو وضع می کنه ... پزشکی که باید به واسطه حرفه اش جان انسان ها رو نجات بده و من که خواننده این متن هستم ... همه به هم وابسته ایم و نسبت به هم مسئول ...
    فقط کاش گاهی به خاطر بیاریم که انسان هستیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *