حسام وهیب: این استارتاپ لعنتی؛ وقتی اسمش را میشنوم بدنم گر میگیرد نفسم بند میآید چشانم کمسو میشود و توگویی به خلسه میروم. خلسهای که خودم را در آیندهای چند میلیارد تومانی (شاید هم به خاطر افزایش سطح کلاس کاری، چند میلیارد دلاری) میبینم. مثلاً چهار سال بعد در سال ۱۴۰۰ شمسی.
فکرش را بکن! کتوشلوار سرمهای میپوشم، با اصول و فنون مذاکره که این روزها مد شده است و انگار دوای درد همه مشکلات ماست، با سرمایهگذارانی که پاشنه در را از جا کندهاند صحبت میکنم. در آن میان هم چندنفری مشاوره میخواهند، یکی برای بیزنس مدل، یکی بیزنسپلن، یکی مارکتینگپلن، یکی رابط کاربری، یکی تجربه کاربری و دیگری و دیگری و دیگری. من هم در همه چهار سال گذشته همه را از بر شدهام و اصلاً چیزی نمانده که بلد نباشم.
فکرش را بکن! در خیابان و کوچه و بازار همه از اپلیکیشن من صحبت میکنند و همه دوست دارند شبیه من چهارساله ره چهارصدساله را طی کنند. لینکدین من پر است از درخواستهای همکاری، صندوق پیام موبایلم پر میشود از پیامکهای دعوت به منتوری و چند هفته بعد هم قرار است از من بهعنوان کارآفرین نمونه یاد شود.
فکرش را بکن! با ماشنیم به شرکت میروم، شرکتم یک واحد فلت باشد، بچههای فنی استیکرهای رنگی را روی وایتبرد میچسبانند، اپراتور مرکز تماس با خنده و خوشرویی جواب مشتری را میدهد، آبدارچی کتاب «تفکر سریع و کند» را میخواند و من با لبخندی به پهنای صورت پشت میزم میروم.
اما فقط فکرش را بکن…
من اکنون اینجایم، در میان یک الکامپ زورکی و یک سالن که با منت دادهاند به استارتاپها و هیچ چهارسال دیگری در کار نیست. یک راهروی تنگ، قفسهای محصور با شیشه که خود را سرمایهگذار خطرپذیر میدانند و برخی هم با همان کتوشلوار سرمهای و کراواتی که امسال مد شده است جلوی موسسهای استارتاپها پز روشنفکری میدهند. بعضی از بچههای پارسال را میبینم که همچنان با همان آبوتاب درباره اندازه بازارشان که نامحدود است حرف میزنند و شاید هیچوقت بهاندازه زمان محدودشان فکر نکردهاند. در هیاهوی سینهچاک سالن کلمههای بیزنسپلن و دیجیتال مارکتینگ و سگمنتیشن و خیلیهای دیگر بهراحتی به سخره گرفته میشوند، کلمههایی که در پشت آنها سالها تجربه خوابیده است و زمانی ارجوقربی داشتند.
میان جمعیت با آن صدای ناهنجار تبلیغاتچی نمایشگاه -که نمیدانم کی قرار است زمان این تبلیغات بدقواره به سر برسد- شروع میکنم به چندخطی سخن گفتن با فاندرها، کوفاندرها و بعضاً کوکو فاندرهایی که شاید در کلامشان هویداست خیال «فکرش را بکن!».
چند مکالمه کوتاه بخوانیم:
سکانس اول
-من: چقدر ایده جالبی دارید، نرم افزارتون تو گوگلپلی هست یا فقط تو بازار لانچ شده؟
-اون۱: هنوز نرمافزارمون لانچ نشده، تا هفته دیگه لانچ میشه [لبخند ملیحی میزند]
سکانس دوم
-من: آهان ایدتون شبیه یکی از این استارتاپهاست. با اون رقیبتون چیکار میکنید؟ اسمش نوک زبونمه، چی بود؟
-اون۲: نمیدونم. ما اصلاً با رقیبامون کاری نداریم، بهتره بجای اینکه انرژیمونو صرف کنیم برای پایش اونا وقت بذاریم رو کار خودمون! [قیافه حقبهجانب میگیرد]
سکانس سوم
-من: خوب تا امروز توی هرماه چقدر افزایش مشتری داشتید؟
-اون۳: دقیق نمیدونم، یعنی راستش… میدونید خیلی روی آمار مشتریهامون زوم نکردیم [احساس خوبی دارد]
سکانس چهارم
-اون۴: ما نسبت به همه رقبا متفاوتیم.
-من: چه خوب؛ تفاوتتون توی چیه؟
-اون۴: توی خیلی چیزا… [عاقل اندر سفیه مینگرد]
سکانس پنجم
-من: سلام
-اون۵: ما محصولمون یک پلتفرمه برای رسوندن چرخ گوشت به… [پنج دقیقه حرف میزند]
سکانس آخر
-من:…
-من:…
-و بازهم من:…
الان که این حرفها را شنیدهام میتسم از الکاماستارز در سال ۱۴۰۰ حرف بزنم. راستش نمیدانم چرا این موج مذموم بدقواره دامن دوستان من را گرفته است، موجی که میگوید: در چند هفته یاد بگیر بیزنسپلن چیست، یک میز با رنگ روشن، یکسری ایده پردازی (شما بخوانید خیالپردازی)، یک حساب لینکدین خوب و تمام. تو الآن یک کارآفرین هستی و با دنیا تفاوت داری. درست است بزرگان دنیا با خیلی کمتر از اینها شروع کردهاند اما وقتی میگویم دوستان من، منظورم افرادی هستند که شبیه من در دانشگاه درس خواندند (شایدم نخواندند) چهارتا کتاب کارآفرینی خواندند و اکنون سودای بیل گیتس شدن دارند. اگر میخواهید عمق فاجعه در کلام من را بدانید کافیست که کلیدواژه “کتابهای استارتاپی” را گوگل کنید؛ فهرستی از سایتهایی را میبینید که انگار با ادبیات خود میگویند: اگر این کتابها را بخوانی کارآفرین میشوی؛ و این میشود که ما با چهار خط خواندن کتابهای ارزشمند در پوست خود نمیگنجیم و زودتر میخواهیم اصطلاحاً “استارتاپ ران کنیم“. من به این پدیده میگویم «بیسوادی حجیم» و شاید در وقتی مناسبتر بیشتر در مورد آن بنویسم.
در پیاپی تفکرات پراکنده که از سمتی به سیاست کشور خرده میگیرد و سمتی دیگر آن سر از وعده وعید شتابدهندهها درمیآورد، تصویر مبهمی از سالهای خیلی نزدیک را میبینم که جمع کثیری از فاندرهای امروز ما سرخورده و مغموم به هر گوشهای میخزند. عدهای از ایران میروند، عدهای به کارهای سنتی رو میآورند و عدهای دیگر هم همچنان منتوری نسل بعدی موج استارتاپی بیسواد ما را میکنند. من مشکل را در اصل کار نمیبینم، مشکل از منتورهای امروز است که باید بفهمانند در این راه باید زندگی را صرف کرد، تجربه به دست آورد و نشان دهند همه آنهایی که در ایران موفق شدند یکشبه و با خواندن چهارتا کتاب و نوشتن بیزنس مدل موفق نشدهاند، اما دریغ…
من امیدوارم بهروزهای خوش، مطمئناً هزینه پیروزی چیزی جز شکست نیست.
چقدر به دلم نشست این متن و حرف دل بود…
من هم حس غریبی داشتم با دیدن تلکامپ امسال .. حس بیهودگی .. بیهودگی مسری!!
فقط می تونم بگم سپاس و بیشتز بنویسید.
کاملا با شما موافقم جز یادداشتهای خوب چند وقت اخیر بود واقعا من هم استفاده کردم و نکته های خوبی داشت
وقتی نوزادی متولد میشه نمیان بهش ریاضی یاد بدن، صبر میکنن و هر دوره بنا به مقتضیات بهش یاد میدن تا بالغ بشه. اکو سیستم کشور ما هم زیر صفر بود و با همین تلاش ها به صفر رسید و حالا داره از نوزادی به سمت کودکی حرکت می کنه. شاهد پیشرفت های ریز و اندک هستیم. همین حالت در کشورهای دیگه هم دیده شده. از جمله اوایل دهه ۲۰۰۰ میلادی و حباب دات کام در آمریکا. هر چقدر اقتصاد کشور ما در تصدی بخش خصوصی قرار بگیره، رشد و ترقی اکوسیستم و به تبع اش استارتاپ ها بیشتر میشه.
مضاف بر این، استارتاپ ها خیلی چیزها رو فرا می گیرند و کم کم به ورای ایران فکر می کنند و همین بلوغ پشت سرش پیشرفت های زیادی داره. ای کاش ایران کمتر تحریم بود و این نیروی انسانی بسیار زیاد ( متولدین دهه ۶۰ و اوایل ۷۰) می تونستن در عرصه بین الملل هم فعالیت کنن. هر کسی می خواد بهونه بیاره، لطفا اندکی تامل کنه و سرگذشت کشورهای هند و پاکستان در حوزه ICT رو بخونه.
جان مایهی حرف من اینه که : Just Do It
چرا؟
چون ماحصل انجام دادن، کشف حقایق، اندوختن تجربه و فراگیری هست. پس حالا که فضای کشور به سمت انجام دادن رفته، امیدواری به خلق شرایط بهتر و رشد کسب و کارها بیشتر میشه.
چه کاری؟ هر کاری که دلتون می خاد. چون وقتی که انجام بدید:
مجبور می شید یاد بگیرید و بسازید
مجبور می شید تیم بشید و یاد بگیرید
بازار رو بهتر لمس می کنید
با تجربه می شید و بسیاری از ناهنجاری های گفته شده پاسخ داده میشه!
سهیل شهیدی اگر فروم اش رو نمی زد شاید Payment24 ای خلق نمی شد. ایمان قصرفخری اگر زمانی که در مشهد بود سایت های ساده نمی ساخت پارسکدرزی خلق نمی شد. من اگر ۱۵ سال پیش شوق ساختن یک وب سایت شخصی مسخره را نداشتم، معلوم نبود این روزا چکار می کردم. زود فود اگر سایت اولیه اش رو با جوملا نمی زد… و صدها مثال دیگه. جامعه خودش بالانس کردن خودش رو یاد می گیره، چرا که قوای طبیعت این چنین استوارند. به زودی نارسایی ها رو یاد می گیرن، بازار رو می شناسن، ارزش ها رو درک می کنن و …
شاید بگید که خب خلافش هم رخ داده و صدها نفر مردود شدن، من میگم این حقیقت زندگی هست. لَیسَ للانسانِ الّا ماسَعی. پس کمک به هر تلاش مثبتی، تضمین پیدایش سامان کاظم پورها، سهیل شهیدی ها، یحتی تاشک ها، ایمان قصرفخری ها، محمد رشیدی ها و… است.
و در انتها هم باز مایلم خوندن این مطلب و توصیه کنم:
http://goo.gl/1aRYcG
سلام جناب تکمیل،
من با فرمایشات شما نه تنها مخالف نیستم بلکه به نظرم پیشرفت هیچوقت دفعتی اتفاق نمیافتد و راه آن تکوین است و بس !
اما بحث ما اینجا چیز دیگریست، بحث سر حجمه سنگین بیسوادیهایی است که مطلقا خود را باسواد میپندارند. ندانستن اشکالی ندارد، خیال دانستن اشکال دارد.
اتفاقا با خواندن مطلب وبلاگتون به این نتیجه رسیدم که بیشتر نظراتمون شبیه همه. اونجا هم نظرم رو گذاشتم. پیروز باشید
متن ستودنیی بود.
واقعا همینطور هست.متاسفانه این طرز تفکر فقط در زمینه ی استارتاپ نیست و در خیلی از زمینه ها ما ایرانی ها اینطور فکر میکنیم.
اینطور فکر میکنیم و عجولانه اینطور رفتار میکنیم….
به شخصه تلاش میکنم که گرفتار این درد مسری نشم.
با ارزوی براورده شدن امیدواری های شما…
متن عالی و خیلی بجا بود. متاسفانه این روزا از کلمه کارآفرین و استارتاپ خیلی استفاده میشه، بدون اینکه مفهومش رو بدونن
سلام استاد
چقدر قلم شما خوب و روانه
بیشتر بنویسید تا ما هم بیشتر کیف کنیم
فقط یه خواهش دارم
برای یک موضوع به این حساسی جوانب و لایه های ریشه ای تر موضوع رو هم بنویسید
یک روز توی فرودگاه پیام کرج نشسته بودم و یک مدیر داشت با آب تاب برای من که رفته بودم دنبال مجوز شروع فعالیتم توضیح میداد که ، آقا تولید کننده های ما باید فعال تر و جدی تر باشن و به روز حرکت کنن و بعد هم شاهد مثالش این رو آورد که ما همین چند وقت پیش رفته بودیم با خانمم ترکیه ، خانم ما اسرار کرد که همسایه ها از ترکیه پرده خریدن ما هم پرده های خونه رو از اینجا بخریم ، و بعد هم با چنان افتخاری تعریف می کرد که آقا چه طرح و چه رنگ و چه کیفیتی ، من هم که ناچار بودم فقط سر تکان بدم تا کارم راه بیفته هیچ حرفی نزدم اما دوست داشتم بگم مشکل فقط تولید کننده ها نیستن ، موضوع دو سمت داره ، مشکل خود تو و سایر مدیرای مثل تو هم هستین ، که اگر میشد مثل پرده یا لباس رفت و از ترکیه مدیر هم آورد بخش عمده ای از مشکل تولید و وضع این کشور حل بود . چون کجا سیستم و مدیریت و ساختار دولت و همکاری های ترکیه با تولید کننده ها با اینجا برابره که شما توقع رسیدن تولید ما به ترکیه رو دارید .
استارتاپ ها هم در کشور ما چنین داستانی دارند ، مشکل فقط خود اونها نیستن ، اونها معلول وضع موجود هستن ، اگر ناچارن سر خودشون رو به کلمه های خوشکل و جذاب ، بوم کسب و کار و BM وBP و صد کلمه و جمله اینطوری گرم کنن یکی از دلایلش شرایط بده آموزش و مشاوره و تدریس و استاد های ما هستن . مگه همه میتونن شریف بخونن ، مگه همه میتونن بهترین مدرسه کسب وکار این مملکت برن ، مگه همه میتونن برن بازر و تجربه واقعی بدست بیارن تا همه چیز رو یاد بگیرن ، خوب ایده دارن ، میخوان کاری بکنن ، نمیخوان ثابت بمونن ،نمیخوان راکت بمونن ، نمیخوان از ایران برن ، چه کنن .
اگر امید و آرزو و رویای اینکه میشه با خوندن دو تا کتاب طراحی مدل کسب و کار و طراحی پلان بازاریابی و داشتن یه سایت میشه همه بازار رو ترکوند و همه چیز رو تمام کرد ، چه کنن .
شما بگید . شما راه حل بدید . برن کجا ، چکار کنن . استاد میدونید مشاوره الان تا ساعتی چقدر رسیده ، مشاوره آدم هایی که میتونن کمک کنن تو کسب و کار موفق بشی ، میدونید چقدر سخته پیدا کردن آدم هایی که بدونن و شهامت و وجدان کمک صادقانه به کسب و کارها رو داشته باشن . میدونید چه چوستی کنده میشه ازت اگر بخوای از یه استاد ، یه حرفه ای ، یه کار بلد ۱ خط راهنمایی بگیری .
استاد این فرهنگ غلط همکاری که اساتید ما دارند رو هم بگید ، طرف فکر میکنه حالا که بعد از سال ها شده استاد و معروف و حرفه ای ، باید تا هزینه نوک مداد نوکی سالهای دانشجوییش رو هم در بیاره ، آخه وجدانن ساعتی ۹۰۰ هزارتومن برای مشاوره کسب و کار یعنی چی ، این عدد از کجا اومده . به خدا بهترین مشاور روانشناسی این کشور مشاورش ساعتی ۱۲۰ هزار تومنه . این هم یکی از مشکلات خنده داره این کشوره . البته گریه هم داره .
استاد ، وضع استارتاپ های ما ، وضع شتاب دهنده های ما ، وضع آموزش و مهارت آموزی ما و وضع آدم های چیز بلد ما که حاضر باشن به دیگران کمک کنن تا رشد کنن،همه خراب ، خراب خراب خراب .
و استارتاپ ها فقط نمود این وضع خراب هستن .
بی نهایت ممنونم
آقای وهیب عزیز ممنون از مطلب شما.
واقعیت فراگیر شدن تب کارآفرینی نوین یا همان استارتاپ ها بر کسی پوشیده نیست.اهمیت تجربه اندوزی هم جزو مواردی هست که شخصا سعی کرده ام به آن پایبند باشم،حداقل در زندگی شخصی و حرفه ای خودم و البته به روش خودم.اگر از این دو مورد بگذریم در باقی مطلب چندان با شما موافق نیستم.
ملامت پیروان مسیحیت برای اینکه چرا روزه نمیگیرند و یا چرا مثل ما روزه نمیگیرند، تنها میتواند ناشی از عدم درک صحیح تفاوت ماهوی دو دین از طرف مقایسه کننده باشد.طبیعتا در این مثال بدنبال قضاوت ارزشی و رجحان دادن یکی بر دیگری نیستم بلکه هدف تاکید بر تفاوت ماهیتی دو تفکر است.
تفکری که امروز محمل استارتاپهای جوان و با انگیزه شده است، تفکر lean یا تفکر ناب است.تفکری که چارچوب،قواعد و احکام خود را دارد و با شیوه های سنتی در موارد زیادی متفاوت هست.
مبدا پیدایش چنین تفکری به ناتوانی روشهای سنتی در کمک به راه اندازی کسب و کارهای جدید در دنیای معاصر برمیگردد.به عقیده مبدعان و پیروان این تفکر، بیزینس پلانها، تحقیقات بازارو استرتژی های از پیش طراحی شده، نه تنها کمکی به پیش برد کسب و کار های نوپا نمیکنند بلکه خود عامل به ثمر ننشتن بخش بزرگی از آنها هم هستند.این تفکر، روش سنتی را متناسب تصمیم گیری برای محیط های باثبات میپندارد درحالیکه تفکر ناب هیچ سهمی از ثبات را برای محیط امروزی قایل نیست.بنابراین اصول و قوانین خاصی را تدوین کرده اند تا به کمک آن بتوانند تغییر و عدم قطعیت را لحظه به لحظه رصد کنند و واکنش متناسب با ان را از خود بروز دهند.
پذیرش عدم قطعیت در این تفکر، هسته اصلی آن را تشکیل میدهد. برای نمونه در جریان یک استارتاپ محصول نهایی به هیچ وجه از ابتدای کار مشخص و معلوم نیست.بلکه در ادامه کار و با پیروی از دستورالعمل های خاص این تفکر به آن می رسیم. با الهام از شیوه تولید ناب، تفکر ناب در تلاش است تا از ابتدای کار قسمتها و بخشهای غیرضروری و غیر ارزش آفرین را از محصول یا فرایند خدمت حذف کند.تصمیم گیری در مورد ضروری بودن یا نبودن یک ویژگی از محصول با کمک سلسله ای از آزمایش های واقعی انجام میگیرد واین آزمایش ها از طریق قرار دادن یک نمونه اولیه از محصول با عنوان” کمینه محصول پذیرفتنی یا” Minimum Viable Product” در معرض استفاده مصرف کنندگان واقعی بازار هدف، به دنبال بازخورد گیری پی در پی از محصول میباشند.در چنین نمونه ای ویژگی های اصلی در قالب چند فرضیه به آزمایش گذاشته خواهند شد و از طریق بازخورد هایی که از مخاطب میگیرند به درستی یا نادرستی فرضیه شان پی میبرند واین درک ودریافت در ساخت نمونه بعدی لحاظ شده و دوباره در معرض آزمایش قرار میگیرد. ماحصل چنین آزمایشاتی، مجموعه ای از بازخوردهای کاملا واقعی خواهد بود که در راستای بهبود محصول یا کسب و کار به خدمت گرفته میشوند و جریانی از یادگیری را ایجاد می کنند که به آن یادگیری واقعی یا یادگیری معتبر میگویند.چنین یادگیری پاسخ مناسب برای موارد بسیاری مانند مزیت رقابتی،رقبا،ضعفها،قوتها وغیره و غیره را در خود دارد.پیروان این تفکرعقیده دارند نتایج چنین فرایندی بسیار قابل اعتماد تر از پیش بینی های طرحهای استراتژیک یا تحقیقات بازاریابی خواهد بود.جنس چنین اطلاعاتی بسیار نقدتر از پیش بینی های است که شیوه های سنتی از آینده در اختیار ما می گذارد.
بنابراین ناتوانی صاحبان استارتاپ ها در پاسخگویی به پرسشهای شما ویا ناتوانی آنها در ترسیم دقیق آینده کسب و کار و یا ناتوانی آنها در پاسخ به تهدیدهایی که ذهن یک بازاریاب را به خود مشغول میکند، میتواند کاملا طبیعی باشد چراکه نحوه برخورد با پدیده کسب و کار از سوی آنان بسیار متفاوت از نگرش بازاریابانه است.آنها ریز به ریز کسب و کارشان را آزمایش میکنند تا به پاسخ های لازم برسند وچه جایی بهتر از نمایشگاه برای در معرض آزمایش قرار دادن کسب و کارشان.
اگر از خطاهای انسانی و عجله نابجای برخی از افراد برای رسیدن به قله کوه بگذریم،به نظر من روش آنها انحرافی از شیوه صحیح راه اندازی کسب و کار نیست بلکه صرفا روشی متفاوت است.البته به شرطی که همان معدود کتابهایی را که گوگل میکنند،درست بخوانند و درست اجراکنند.
نهایتا اینکه مسلما نرخ شکست بالاخواهد بود همانگونه که در بقیه دنیا بوده و صاحبان بسیاری از این استارتاپ ها در راه موفقیت، سختی خواهند دید،ولی مگر نه اینکه این خود نوعی تجربه است در راه بهبود و اصلاح و دستیابی به موفقیت. ما نمیتوانیم مردم را به بی تجربگی متهم کنیم ولی راه تجربه کردن را هم بر آنان ببندیم.
ممنون از حوصله بزرگواران
متن زیبایی بود. چند روز پیش با یکی از دوستان که به تازگی از تریپ ادوایزر به فیسبوک نقل مکان کرده صحبت می کردم. ازم پرسید روزانه چقدر کار میکنی؟ من با لحنی حق به جانب گفتم استارت آپیم دیگه، زیاد. دوازده ساعت روزانه. گفت چه خوب. چقدر وقت آزاد داری! فکر میکردم تو این تایم باید شبا هم سر کار بخوابی تا بیزینست رشد کنه و جلو بره.
استارتاپ یعنی شب و روز. یعنی شب کابوس بیزینس دیدن. یعنی وقف زندگی به صورت کامل جهت رشد سریعتر. متاسفانه تو ایران این مفهوم واقعا غلط تعریف شده و همه سودای اتاق فکرهای گوگل و اتاق بازی های اپل و امکانات فیسبوک رو در سر دارند، غافل از اینکه مدیران این کسب و کارها چهار ساله به اندازه چهل سال کار کردند تا امروز به اینجا رسیدند.
واقعا متن فاخر و خوبی بود
اقای وهیب همینطور که دوستان گفتند متن شما بسیار گیراست.
با صحبت اقای رفعت نژاد یاد برنامه ای در رابطه با سر و سامان داد استارت آپ ها افتادم. Station F در کشور فرانسه مکانی است که قرار است استارت آپ ها را در آن اسکان دهند و امکانات رفاهی را برایشان اماده کنند تا دغدغه ای جز کار شبانه روزی بر روی پروژه خود را نداشته باشند.
کلا به نظر میرسد در ایران مسیر هدایت افراد به کارافرینی خطاهایی دارد . به جز کتاب های فراوان که گفته شد, تست های روانشناسی و شخصیتی هم گوشه دیگر از ماجراست. گویا به سادگی یک تست زدن افراد کارافرین میشوند… ایده, ارتباطات و دانش هم جایی در این قضیه ندارند.
بوی بحران دات کام ها در به مشام می رسه
چه متن عالی !
به یک جمع دوستان استارتاپی دعوت شدم قرار بود افراد موفق به تازه کارها تجربه هایشان را انتقال دهند
موفق ها از حساب های پر پول گفتند ، ماشین های مدل بالا و تازه کارها حسرت خوردند و با خود می گفتند
ای کاش که استارتاپی می شدیم
مایه ی آسایه ی خود می شدیم
و جالب اینکه یکی از دوستان استارتاپی به من گفت ما هر چی می کشیم از شما دهه ۶۰ هاست شما خیلی کند و ترسو هستید ولی ما انقلاب ثروتمند ها رو راه می اندازیم
جلسه تمام شد وآخرین سکانسی که دیدم !
همه انقلابیون منتظر مامان و باباهاشون بودند بیان دنبالشون اخه ماشین رو خونه جا گذاشته بودند
روزگارتون بر مدار دوستی
عبدالرزاق باباخانی