روایت فروش تلفنی به سبک امیرحیدر پیربنه // در این روزهای، من هم مشغول ارتباط با برندهای صاحب نام هستم و بازارسنجی هایی که در قالب رسانه های پرینتی، محیطی و در اصل مدیاهای مختلف انجام شده به آن شرکت ها منتقل می کنم تا پس از تصمیم گیری و دستورات لازم بتوانم در خدمتشان (خیلی هم عالی) باشم.لطفاً کمی حوصله کنید. بگذارید این تلفن را جواب بدهم.
…بفرمایید.
گفت: آقا سلام، زیاد وقت شما را نمی گیرم، می توانید یک پیشنهاد خوب درخصوص روزنامه های پرتیراژ به من بدهید تا بتوانیم تبلیغات محصولات خود را در آن ارائه کنیم؟!
عرض کردم: بله می توانم.
گفت: تا یک ساعت دیگر می خواهم!
گفتم: تا یک ساعت و نیم دیگر برای شما ارسال می کنم.
گفت: خوبه. پس منتظرم.
همانطور که شما می دانید کار بسیار سختی را در پیش دارم. پس خیلی سریع تماس خود را با نشریات مورد نظر آغاز کردم و با شش روزنامه به توافقات اولیه رسیدم تا بتوانم یک پیشنهاد عالی به شرکت مورد نظر بدهم. سریعاً شروع به جدول بندی کردم و تیراژ، تعرفه و حداکثر میزان تخفیفات نشریات را بر اساس تعداد نوبت های تبلیغات آن شرکت محترم مشخص و پیشنهاد نمودم. ناگفته نماند که حداقل سود را برای خود در نظر گرفتم.خیلی سریع جدول را بصورت ایمیل برایشان ارسال کردم. گوشی تلفن را برداشتم و با آن شرکت تماس گرفتم.
گفتم: سلام
گفت: سلام
گفتم: ایمیل خود را چک کنید، جدول را برای شما فرستادم.
گفت: خیلی ممنون. تا یک ساعت دیگر در جلسه کمیته تبلیغات پیشنهادات شما هم بررسی می شود و به شما اطلاع خواهیم داد تا اگر مورد قبول واقع شد، بتوانیم از کانال شما تبلیغاتمان را انجام بدهیم.
دل توی دلم نبود. از یک ساعت بعد منتظر تماس شرکت بودم. اما خبری نشد. وارد دومین ساعت و سومین ساعت و بالاخره نزدیکهای پایان وقت اداری بود که با من تماس گرفت و بعد از احوالپرسی ،
گفت: می خواهم یک اعترافی بکنم. شما چه جوری توانستید ظرف یک ساعت و نیم این جدول را آماده کنید؟! این پیشنهاد را از چندین بازاریاب هم درخواست کرده بودیم که متفق القول همه گفتند ظرف یکی دو روز دیگر به دست ما می رسانند در ضمن پیشنهادی که شما ارسال کردید در کمیته مورد قبول واقع شد و متذکر شدند که حتما با شما کار کنیم.
گفتم: اول اینکه با توجه به ارتباط صمیمانه و کاملاٌ حرفه ای که با نشریات دارم، توانستم خیلی سریع یک پیشنهاد خوب برای شما محیا کنم و همین موضوع و سرعت عمل بنده باعث شد که ارتباط خود را با شما بسیار مستحکم تر از قبل کنم. به همین سادگی! (وجداناً کار خیلی سختیه) دوم اینکه جدول زمانبندی مجموعه را برای بنده ارسال کنید تا با روزنامه ها هماهنگی های لازم را انجام بدهم.
گفت: پایان وقت اداری است، فردا با هم هماهنگ می کنیم.
گفتم: به امید خدا تا فردا…
جناب پیربنه شرمنده بابت تاخیری که در انتشار مطلب شما به وجود امد. امیدواریم باز هم با ما ارتباط داشته باشید.
البته همین تاخیر هم باعث شد مقدمه بحث شما حذف بشه.
ممنون از نویسنده محترم این متن به نظرم یکی از دلایلی که این متن نتوانست نظرات خوبی جذب کند آن بود که قدری مبهم بود و می باید هدف نگارنده بیشتر در مورد آن تبیین می شد ممنون