مطلبی به قلم آقای مجید آواژ // بازاریابی در مدل B2B و B2G شرایط خاص خود را دارد. همانگونه که فروش و عقد قرارداد و دریافت مطالبات. در این مدل کسب و کار، تعداد مشتری پایین، مدت زمان بازاریابی و فروش برای هر مشتری به نسبت طولانی (حتی تا دو سال) و البته رقم فروش هر محصول/خدمت به هر مشتری نیز به نسبت بالا میباشد. از طرف دیگر قدرت چانهزنی مشتری به دلیل قدرت ذاتی که دارد بازهم بالاست. از آنجا که هر جا پول هست و نظارت ضعیف است، فساد بروز میکند، در بسیاری از سازمانهای دولتی و عمومی پیشنهاد رشوه و باج برای مراحل مختلف بازاریابی و پس از آن عقد قرارداد و تایید صورت وضعیت و دریافت مطالبات وجود دارد. سالهاست که موضع من در برابر این پیشنهادها تثبیت شده است. یک «نــــه» که آن را در وجود خود نهادینه کردهام. اما اعتراف میکنم که در گذشته نه تنها خالی از لغزش نبودهام، بلکه بارها دچار چالش و وسوسه برای این کار شدهام. این داستان، یکی از خاطرات من است که اکنون آن را دوباره نویسی میکنم:
شرایط سختی است این روزها. غر زدن و مشکلات نقدینگی سکه رایج بازار سازمانهای امروزی است. در این فضا فرمان بهساد را مانند خودروی بدون زنجیر چرخ در یک جاده برفی به دست گرفتهایم. هر لحظه انتظار هر لغزشی وجود دارد که گاه کوچکترین لغزش منجر به سقوطی بزرگ میشود.
چند روز پیش مدیرکل یکی از این سازمانها از من دعوت کرد تا ناهار را باهم صرف کنیم. چه سعادتی! من افتخار اینکه تلفنی با ایشان صحبت کنم را نیز خیلی کم داشتم و حالا ناهار در دفتر مدیرکل یک ضیافت مجلل برای من محسوب میشد.
پس از ناهار آقای مدیر به من گفت که با پروپزال پروژه ما موافق است. حتی با شرایطی بهتر از چیزی که ما پیشنهاد کرده بودیم. از آن پروژهها که آخر کار همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود. به شرط اینکه سهم آقایان نیز پرداخت شود!
سکوت کردم و در ابتدا چیزی نگفتم. اما او خیلی وقیحانه از من پاسخ میخواست.
مطابق معمول اینگونه موارد که نخواهم موافقت خود را اعلام کنم، آن را وابسته به تصمیم هیات مدیره کردم و بازهم همان داستان همیشگی که ما به هیات مدیره تو کاری نداریم و فقط با خود تو طرف هستیم!
وقنی از دفتر آقای مدیر بیرون آمدم به شدت عصبی بودم. پیاده مسیر زیادی را طی کردم تا به مترو رسیدم. در واگنهای مترو مردمان کشورم را دیدم که صورتشان به چاقوی فقر خراشیده شده بود. بچههای فالفروش و دستفروش از جلوی چشمانم رد میشدند، در حالیکه در ذهنم چهره آقای مدیر نقش بسته بود.
از خودم پرسیدم که با رانتخواری و پرداخت رشوه، چه سهمی از فقر و بیچارگی مردمان کشورم را بر عهده خواهم داشت؟ اما دلایل قانع کنندهای هم برای پرداخت رشوه داشتم.
- به یقین شرکت دیگری جای من این پروژه را خواهد گرفت و کار را خراب خواهد کرد، اگر من این پروژه را انجام دهم، حداقل میتوانم با ارائه کار خوب، کمی از زشتی رشوهای را که دادهام جبران کنم
- من بر خلاف چیزی که آقای مدیر از من خواست، چیزی به رقم قرارداد اضافه نخواهم کرد و از سهم سود خودم مبلغ رشوه را پرداخت خواهم کرد و اینگونه به کشور و دیگران هم آسیبی نمیرسد. چه اشکالی دارد؟ هوم؟
- با پذیرش این کار، میتوانم نیروهای بیشتری جذب کنم و به سهم خود به رفع مشکلات بیکاری کشور کمک کنم. به این میگویند “دفع افسد به فاسد”
- با تزریق جریان نقدینگی به شرکت، میتوانیم توسعه بیشتری داشته باشیم و با ارائه خدمات خوب خود، منشا اثرات مثبتی شویم که نفع آن به جامعه میرسد ولی بار گناه رشوه را خود به تنهایی بر دوش خواهیم کشید. یعنی حتی خود را فدای دیگران میکنیم. “مدل پتروس فداکار”
- “همه دارند میدزدند، پول نفتت را نمیخواهی بگیری؟”
…
اینها در کنار وسوسه داشتن پول، توجیهاتی بود که من را راضی میکرد که به عمل ننگین پرداخت رشوه راضی شوم. بار دیگر به مردم اطرافم نگاه میکنم. جدیتر از خودم پرسیدم که با رانتخواری و پرداخت رشوه، چه سهمی از فقر و بیچارگی مردمان کشورم را بر عهده خواهم گرفت؟ به چند مدیر فاسد، اجازه فربهتر شدن خواهم داد؟ چند کودک به خاطر فقر و نداشتن پول برای تامین دارو خواهند مرد؟ چند خانواده به خاطر فقر از هم خواهد پاشید؟ چند دختر از این خانوادهها فردا کنار خیابان خواهند ایستاد؟ سهم من با پرداخت رشوه در این موارد چقدر است؟ مردن چند کودک و از هم پاشیدن چند خانواده را میتوانم با توجیه پیشرفت بهساد و کاهش بیکاری جامعه تحمل کنم؟
بغض کرده بودم
چند روز بعد آقای مدیر، تماس گرفت، جوابش را ندادم. چند روز بعد دوباره تماس گرفت (وقتی میخواهند بخورند، خودشان تماس میگیرند) حواسم نبود، اتفاقی تلفن را جواب دادم، با او قرار گذاشتم و نرفتم. چندین بار زنگ زد و باز جواب ندادم و سرانجام نام او را در لیست سیاه تلفن همراهم اضافه کردم. … او «سیـــاه» بود
ممنون آقای آواژ بحث تامل برانگیزی را طرح کردید. با اجازه شما می خواهم نام یک سازمان که در متن خط پنجم آمده است را حذف کنم. چون بحث شما به سازمان ربطی ندارد شما دارید با همه هم وطنان خود صحبت می کنید
سلام جناب آقای دکتر محمدیان عزیز
شما محبت دارید و البته صاحب اختیار هستید. همانگونه که پیشاز این نیز عرض کردهام، این جانب خود را تابع قوانین کافه بازاریابی میدانم و در چهارچوب سیاستهای آن خواهم نوشت. به همین جهت حق هر گونه اصلاح را برای مدیران محترم کافه بازاریابی محفوظ میدانم.
درود بر شما.
مساله ای پیچیده ای است. گاه ماندن و رفتن به این مساله مرتبط است: گرفتن کاری که باید در آن رشوه پرداخت شود.
سلام
جناب آقای دکتر
داستان بسیار واقعی و آموزنده بود…
شما که خود مدرس و استاد بازاریابی هستید،لازم است این مطالب که از تاثیرگذاری دخوبی برخور دارند را در سایر رسانه های عمومی بیشتر بازنشر دهید.
جسارت بنده را بپذیرید…
شاگرد شما….
سلام…
جناب آقای دکتر
داستان بسیار واقعی و آموزنده بود…
شما که خود مدرس و استاد بازاریابی هستید،لازم است این مطالب که از تاثیرگذاری دخوبی برخور دارند را در سایر رسانه های عمومی بیشتر بازنشر دهید.
جسارت بنده را بپذیرید…
شاگرد شما….
سلام جناب آواژ
مطلب قابل تعمقی بود . بی اختیار یاد چند سال قبل خودم افتادم که به طرزی عجیب و بسیار کودکانه در روز روشن تهمت رشوه دادن بر من بستند و داستانی داشتیم با این مدیران عزیز(البته سازمان دولتی نبود) شاید اگر عمری باقی بود روزی آن را نوشتم
سلام جناب جاوید عزیز
شما محبت دارید. حکایت آش نخورده و دهان سوخته را میفرمایید.
مشتاقانه منتظر نوشته های خوب شما هستیم.
سلام
خوشبختانه تا به حال در وضعیت رشوه دادن قرار نگرفتم اما بر حسب حرفه ی شغلی و لزوم عقد قرارداد با برخی شرکتها برای انجام فعالیت های خدماتی و گاها تولیدی، همیشه با جمله “ما سعی میکنیم هوای شما رو هم داشته باشیم”، “هم به شما تخفیف میدیم و هم به شرکت تون!” و “ای کاش حضوری هم تشریف بیارید تا یه چای با هم بخوریم” مواجه بودم! خدا رو شکر میکنم که لااقل تا حالا پای ارزش هام بودم و گرچه وسوسه شدم ولی سمت شون نرفتم! واقعا شرایط برای کار کردن سخته و حتی گاها نمیشه بدون این تقلب ها، کارهای محول شده رو به نحو احسن انجام داد و این واقعا جای تاسف داره!
سلام. چالشی که با خودتان در قبال دلایل قانع کننده پذیرش رشوه داشتید سخت ترین قسمت بود. هر کسی اسان از این بخش به سلامت بیرون نمی اید . یعنی اکثرا در این بخش شکست می خورند. چه خوب که هنوز که کسانی مثل شما هستند که به ارزش هایشان پایبندند و امیدوارم روزیتان از من حیث لا یحتسب زیاد شود.
سلام خانم بیدگلی
حافظ میفرماید:
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش
سلام.زیبا.آموزنده. اخلاقی.امیدوارم همواره عالم عامل عاشق باشید
سلام جناب آقای درگی
از محبت حضرتعالی بسیار سپاسگزارم و چقدر من به این سه کلمه هدیه نیاز داشته و دارم.
این عبارت «عالم، عامل، عاشق» پر مفهوم، واقعی و معنوی است و چقدر تکرار این سه کلمه لذتبخش و امیدآفرین است. در عالم بودن انسان پر میشود و خود از وجود خود لذت میبرد. اما در در عامل بودن آدمی هویت پیدا می کند و معنی مییابد.، اما فقط عشق است که جهان را که بر ما محیط است، محاط وجود ما میکند و اگر در راه سنگلاخ پای پر آبله داشته باشیم، تنها عشق است که ما را میرساند به امکان پرنده شدن.
جسارت من را از بیان ناقص تفسیر این سه واژه ببخشید. توضیح شاگرد بود در محضر استاد.
آقای دکتر درگی ممنونم که علیرغم مشغله فراوان به سایت خودتون سر می زنید
ارادت ویژه جناب آواژ عزیز
خوشحالم که کافه مدیران اخلاقی چون حضرتعالی را در جمع خود دارد؛ نوشته شما یاداوری و یا بهتر است بگوییم درس خوبی بود.
هرچند در این وانفسای سازمان ها و اوضاع کلی جامعه به صورت عجیب غریبی افراد کاملا اصولی و اخلاقی مجبور به این کار می شوند/خاطرم هست چند سال پیش با مدیر یکی از کارخانه های کارتن سازی شمال کشور صجبت میکردم، از سیستم معیوب انقدر ناراحت و شاکی بود و از رشوه هایی که مجبور بود بدهد والا واحد تولیدی اش به نابودی می رفت و اینکه انقدر روحش را این رشوه دادن ها و گاهی چشم بستن روی مسائل این چنینی ازرده بود که میگفت شب های زیادی خواب ندارد.
امید به روزهای بهتر/مدیران اخلاقی تر و وظیفه شناستر و انسانیت ..
سلام سرکار خانم دهکانی عزیز و گرامی
شما بسیار محبت دارید. باور کنید که همیشه از نوشتن این گونه خاطرات کاری می ترسم و ترس من از این است که نکند دیگران به اشتباه من را اخلاقی تر از آن چیزی که در واقع هستم ببینند. برای همین نیز در ابتدای این نوشته خاطرنشان نمودم که من هم در این زمینه «مصون از خطا» نبوده ام و باور کنید که من مختصات یک آدم معمولی و متوسط را دارم.
اما به نکته خوبی از مدیر کارخانه کارتن سازی اشاره کردید که به طور کامل آن حس را می فهمم. آدم احساس خیلی بدی در مورد خودش دارد. در مورد من احساس این بود که در حال تغذیه از گوشت مردار هستم و با دیدن هر فقیر به خود نهیب می زدم که فلانی تو هم در فقر این آدم نقش داری. حتی یک بار یک نامه به خودم نوشتم و کلی به خودم بد و بیراه گفتم . به هر ترتیب این احساس در کنار چند اتفاق کوچک و بزرگ و تلخ و شیرین باعث شد که دیگر به این عمل زشت مبادرت نورزم و تا آنجا که ممکن است در مبارزه با این پدیده شوم بکوشم.
سلام.از تفسیر عالمانه آواژ عزیز بر دعای عالم عامل عاشق سپاسگزارم و به برادران دانای محمدیان عرض میکنم من در مکتب کافه بازاریابی شاگردی میکنم.
آقای دکتر درگی ما را بیش از این شرمنده نکنید ارادتمندم
جناب آقای دکتر درگی عزیز
سلام
خوشحالم که نمره خوبی از محضر حضرتعالی گرفتم. با این حال با کمک از خواجه شیراز باید عرض کنم که
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود.
پایدار و پاینده باشید.
رشوه دادن و گرفتن به حدی در فرهنگ کاری کشور ما جا افتاده است که وقتی از ندادن رشوه و یا نگرفتنش در جایی صحبت میکنیم همه با تعجب نگاه میکنند و بعضی ها هم حتما باخودشان می گویند، روزی رشوه خواهد داد، هنوز جوان است وسرش به سنگ نخورده و قس علی هذا.
نکته دیگری در متن تان نوشته بودید که خواستم کمی بیشتر در مورد آن مانور بدهم و بگویم در مقابل یک رفتار اشتباه نباید رفتار اشتباه دیگری داشت. در متننتان نوشتید، “بغض کرده بودم، بعد از چند روز اقای مدیر زنگ زد،جواب ندادم و …” باید این سوال از شما پرسیده شود، که چرا پاسخش را ندادید، یا قرار کاری هماهنگ کردید و نرفتید؟ اگر میخواهید بگویید که خواستم با این کار بگویم تو چه موجود بدی هستی، یا من آدم رشوه دادن نیستم یا هر چیزی، به نظرم کمی تند رفته اید. باید تلفن را برمیداشتید و با کمال احترام و ارامش میگفتید، من ادم رشوه بده ای نیستم، تیمم هم قبول نکرد و به این ترتیب قضیه را فیصله میدادید. حدس می زنم با خودتان میگویید، عدم جواب دادن من، باعث شد او بفهمد که کارش اشتباه است، باید بگویم نه اینطور نیست، طیف فهم ادم ها بسیار گسترده است. شاید آن مدیر پیش خودش فکرکرده، مهندس آواژ پیمانکارخوبی نبوده و از ترسش و افشا عدم توانایی دیگر تلفنم را جواب نداده و هزاران شاید دیگر که شاید یکی از آنها همین رشوه باشد، به ذهنش خطورکرده باشد. اجازه بدهید موردی که در مجموعه ام افتاد را برایتان بگویم، از شخصی که فعال در حوزه بازاریابی بودند، راهنمایی هایی طی یک جلسه یک ساعته خواستم، برای ست کردن باقی روزهایجلسه قرار شد، با ایشان در تماس باشم، متاسفانه دیگر آن فرد پاسخگوی تماسهایم نبود… خوب چه شد؟ چرا ایشان پاسخ ندادن؟ آیا توان انجام کاری که من با بودجه ام خواسته بودم را نداشتند؟ آیا قصوری از من سرزده بود که باعث ناراحتی ایشان شد؟ آیا؟ آیا و هزاران آیای دیگر که تا همین الان که در حال نوشتن کامنتم برای شما هستم، برایم بی جواب مانده اند. هدفم از طرح مثال اینست که این حق طرف مقابل است که بفهمد چه شده؟ چرا تلفن هایش بی جواب میماند. یک نکته بگویم و عرائضم را تمام کنم، اولین شایدی که در مثال من یا متن شما برای فرد ایجاد می شود، این است که خوب طرف مقابل قادر به انجام کار نبوده و نخواسته دیگر با ما در ارتباط باشد. این یعنی اینکه اگر شخص دیگری از آن فرد بپرسد آیا شخص مهندس آواژ پیمانکار خوبیست و یا زمانی که از من پرسیده شود، آیا آن فرد فعال در حوزه وب ، توانمند است یا خیر ؟ به صورت قطع خواهیم گفت، نه اصلا، طرفش هم نروید… اما اگر همان اول سنگ هایمان را وابکنیم، ولو اینکه آن فعالیت انجام نشود، اگر شخصی آمار شمای پیمانکار را از آن مدیر بگیرد، طرف خواهد گفت: پیمانکار خوبی است اما اخلاق خاص خودش را دارد، اگر با اخلاقش کنار میآیی بسم الله. و یا اینکه فرد بسیار فهیمی در حوزه وب است،اما سبک خودش را دارد. همانند استادی که درس دادنش عالیست اما نمره دادنش سخت است. دانشجوها میگویند در کلاسش درس را خوب میفهمی اما نمره بده نیست، اگر علم بیشتر از نمره برایت مهم است درست را با او بردار.
والسلام
جا دارد در انتهای متنم هم از جناب دکتر محمدیان که چنین فضایی را برای ما و دوستان ایجاد کرده اند، کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم.
سلام
از این که خیلی وقت گذاشتید ممنونم. در مورد رشوه ندادن تا حد بسیار زیادی از خود مطمئن هستم. البته باور دارم که آدمی باید همیشه کمی به خود و کارهایش شک داشته باشد. خیلیها وقتی سقوط کردند که از خود مطمئن شدند!
اما در مورد پاسخ تلفن ندادن به طور کلی درست میگویید. آنها که من را از نزدیک میشناسند میدانند که امکان ندارد تلفن به من بیپاسخ بماند. البته اعتقاد دارم که به جای اینکه تلفن همراه افراد را مدیریت کند، افراد باید تلفن همراه خود را مدیریت کنند. برای همین خیلی وقتها پیش میآید که امکان پاسخ دادن به تلفن همراه را نداشته باشم ولی در اولین فرصت تمامی تماسهای از دست رفته خود را پاسخ میدهم. خب این باور کلی من است و البته اگر وبلاگ این حقیر را خوانده باشید، در این لینک به طور واضح در مورد آن صحبت کردهام.
http://www.behsad.com/weblog/?p=2616
اما اینکه چرا تلفن فرد مورد نظر را بیپاسخ گذاشتهام و حتی نام او را در لیست سیاه تلفن خود قرار دادهام؟
اگر نوشته من را با دقت خوانده باشید آخرین جمله به این موضوع اشاره میکند که «او سیاه بود». نمیدانم تا چه حد آدم بد و خیلی بد در زندگی دیدهاید. بر اساس دیدههای خود میگویم که در جامعه فعلی ما حتی با سقوط اخلاقی فعلی آن، هنوز هم بیشتر مردم خوب هستند. خوب به این معنی که خوبیهایشان از بدیهایشان بیشتر است. اندکی خیلی خوب هستند و البته اندکی هم خیلی بد و در واقع «سیاه». اشکال روش شما در نقد این است که برخورد با آدمهای خوب و متوسط را به برخورد با «آدمهای بد» تسری دادهاید. در حالیکه آدمهای بد را باید از آنها به طور مطلق حذر کرد. شما چون آدم خوبی هستید، به یقین نمیتوانید تصور کنید که یک آدم بد تا چه حد میتواند بد باشد. آدم خوب نمیتواند بد فکر کند و بعد آن بدی را پیشبینی کند و سعی کند برای مقابله با آن راهی پیدا کند. باید از بد از ابتدا به هر روش ممکن پرهیز کرد.
بازهم بر اساس خوبی خود میگویید که اگر پاسخ تماس او را می دادم، فلانی به سایرین خواهد گفت که آواژ اخلاق خاصی دارد. اشتباه میکنید. افرادی که فاسد هستند و بویی از اخلاق نبردهاند، در همه زمینهها فاسد هستند و یا به زودی خواهند شد. فساد مانند یک لکه سیاه میماند که خیلی سریع در وجود افراد رشد میکند. دیدهام افرادی را که ابتدا از رشوه گرفتن شروع کردهاند، برای رشوه گرفتن دروغ گفتن برایشان عادی شده، وقتی به راحتی دروغ میگوید به راحتی به همسرش خیانت کرده است و بعد به ابتذال کشیده شده و به تدریج بوی تعفن از همه وجودش استشمام میشده.
شما او را زخمی کردهاید و چطور او میتواند در حالیکه فقط خود و منافع خود را میبنید، در مورد شما به درستی قضاوت کند. اصلن قضاوت او چقدر میتواند مهم باشد؟ اگر شما ندیدهاید، من دیدهام که برای منافع خود چه پروژههای بیسرانجامی تعریف کرده و چطور به سازمان خود و البته جامعه خیانت کردهاند. این فرد نه توانایی شما برایش مطرح است و نه منافع سازمان. او به واقع سیاه است.
سلام و درود بر صداقت شما جناب آواژ….
در خصوص توکل راهبر با صد تا هنر به شدت موافقم چه منم زدن هایی که درنهایت به عملی منزجر کننده تر از آنچه ان را منع میکردیم منجر شدن …غیر از بار اخلاقی که قطعا در جایگاه تعریف ان نیستم ساختار بازار های ازین دست بیمار گناهی ازین دستند جنبش شما قطعا شروع دومینو شکستن این ساختار پوک است …در این راه پایدار و موفق باشید ….
سلام
شما محبت دارید. فرموده اید «چه منم زدن هایی که درنهایت به عملی منزجر کننده تر از آنچه ان را منع میکردیم منجر شدن» و چه خوب گفته اید. آدم هر چه بالاتر برود، هنگام سقوط بیشتر آسیب می بیند.
سلام
“”یکی از بلاهای جوامع انسانی و نابود کننده عدالت و حقوق افراد جامعه ، پدیده شوم ، رشوه و رشوه خواری است که از دیرباز تا به امروز رواج داشته است و تحت عناوینی همچون هدیه ، تعارف ، حق و حساب ، حق الزحمه ، انعام ، شیرینی و … وجود داشته و دارد.””
به جسارت و شجاعتتان تبریک میگویم. متاسفانه این روزها(البته از قبلها هم بود) در بسیاری از سازمانها اخلاق تجاری و حرفه ای گری جای خود را به بی عدالتی و رشوه گیری و رشوه دادن کرده و همین آفتی شده بر توسعه و پیشرفت جامعه چرا که این عیب اخلاقی و اجتماعی مانعی بر قرارگیری لایقین در جای درستشان گردیده است…
.
.
.
.
به امید جامعه ای سراسر پیشرفت و اخلاقی…
سلام
شما محبت دارید. «رشوه» یعنی کاری خلاف سیستم و هر سیستم که بر مبنای ماهیت خود عمل نکند، دو راه بیشتر ندارد. یا اصلاح خود و یا نابودی. امیدوارم جامعه ما راه اول را انتخاب کند.
با سلام و احترام؛
با تشکر از این موضوعی که مورد بحث گذاشته اید و از آقای آواژ هم برای این کار بسیار عالی تشکر می کنم، مخصوصاً این کارشان ،( لیست سیاه) چرا لیست سیاه، بزارید یک موضوعی که یادم آمد برایتان بگویم، از شدیدترین امتحاناتی که امام حسن (ع) در آن شرایط حساس با آن مواجه گردید خیانت پسر عمویش عبید الله بن عباس فرمانده کل سپاه وی بود که بواسطه رشوه ای سنگین که مقدارش به روایتی بالغ بر یک میلیون درهم بود به امام (ع) خیانت نمود، وقتی عمروعاص یک نفر را فرستاد به سمت فرمانده سپاه امام حسن و گفت nهزار سکه طلا به تو می دهیم و او با عصبانیت او را از خیمه بیرون کردو فرستاده نزد عمروعاص آمد و موضوع را مطرح کرد ، عمروعاص خندید و گفت آن این مقدار پول را تا حالا ندیده است و چگونه قبول نکرد و دستور داد تمام طلا ها رو در خیمه آن بگزارند و دیگر بقیه داستان……. و جا داره این رو بگم که نه محکم اول هم بعضی وقتی کار ساز نیست و در بعضی مواقع لیست سیاه بهترین گزینه می باشد.