مطلبی به قلم آقای جاوید /////////// سال گذشته طی تماسی از یک شرکت معروف در شیراز و دعوت به همکاری جهت مدیریت شعبه مشهد، قرار شد که روز بعد به جهت مصاحبه کاری و صحبت درمورد شرایط همکاری، برای اولین بار در عمرم (!!) به شیراز بروم. بنده بخاطر علاقه شدیدی که به ماهیگیری با قلاب دارم هربار که برنامه مسافرت تفریحی پیش میاد جایی بجز چند نقطه خاص در سواحل شمال یا جنوب رو نمیتونم تصور کنم. برای همین هم هیچ گاه گذرم به شیراز نیفتاده بود و بطور کلی اطلاعاتم هم در مورد آثار تاریخی و دیدنیهای کشورعزیزمون زیر صفره ! ولی شنیده بودم شیرازیها افرادی مهمون نواز هستند. که خداوکیلی هم همینطور بود. سریعاً هماهنگی ها توسط شرکت مذکور انجام شد و برای فردای اون روز بلیط هواپیمای رفت و برگشت و هتل آماده بود. پرواز رفت من از مشهد ساعت ۱۲ شب بود و برگشت ساعت ۶ عصر فردا.
با تاخیر در پرواز، ساعت ۴ صبح رسیدم شیراز و رفتم هتلی که برام گرفته بودن تا کمی استراحت کنم و ساعت ۸ صبح هم جلسه در محل شرکت شروع شد تا ساعت ۴ بعدازظهر که توافقات حاصل شد و من برگشتم به سمت فرودگاه شیراز. البته اضافه کنم که هنوز هم شرمنده محبتهای تمامی پرسنل شرکت مذکور در همین چند ساعت بودم . واقعاً شیرازیها انسانهای دوست داشتنی و مهمون نوازی هستند.
چون سفر بنده چند ساعت بیشتر طول نمیکشید فقط یک کیف دستی کوچک با خودم برده بودم. در حقیقت از حمل بار اضافی در سفر خیلی بدم میاد. واسه همینم هیچوقت سوغاتی نمیخرم!
در فرودگاه شیراز
با خودم گفتم تا زمان پروازم وقت زیاد دارم برم اطراف یه دوری بزنم. دیدم چندتا غرفه هم اونجاست، هوس کردم برم یه نگاهی بندازم (که ایکاش نمیرفتم) البته نگرانی هم نداشتم چون اون بندگان خدا رو در حدی نمیدونستم که بخوان به من جنس بفروشن! روشهای فروش پیش پا افتاده این نوع فروشندگان در غرفه ها رو هم حفظ بودم و بهرحال مثلاً ما خودمون اینکاره ایم !!
مشغول نگاه کردن ویترین غرفه اول بودم که خانم فروشنده گفت آقا سوغاتی لازم ندارید؟ من هم مثل همیشه بدون اینکه بهش نگاه کنم با اخم گفتم نخیر. اونم گفت یعنی میخواین دست خالی از شیراز برین؟ خیلی جدی گفتم آره. گفت پس معلومه خیلی به شیراز رفت و آمد دارین. گفتم اتفاقاً نه! اولین بارمه. گفت جاهای دیدنی رو دیدین؟ با لحنی بسیار محکم گفتم خیر. ناگهان چشماشو گشاد کرد و با تعجب پرسید یعنی حمام وکیل هم نرفتین؟! اینو جوری گفت که من جا خوردم و فکر کردم چه خبط بزرگی مرتکب شدم. با کمی ترس گفتم نه خانوم حقیقتش من صبح تو هتل دوش گرفتم حموم وکیل میخوام چیکار! گفت یعنی حافظیه هم نرفتی؟ اینو جوری گفت که با شرمندگی گفتم ببخشید نه!! سر صحبت رو باز کرد و در خلال آن دو تا همکار دیگه هم بهش پیوستند. جلسه آموزش شیرازگردی آغاز شد و در خلال آن انواع و اقسام شیرینیجاتی بود که به من تعارف میشد من میخوردم و در معذوریت میخریدم. یکیشون گفت: میدونی وسعت حموم وکیل ۱۱۰۰۰ متره؟ من با حالتی شبیه فریاد گفتم : ۱۱۰۰۰ هزاااااار متر؟!!! چه خبره خانوم؟ یعنی واقعاً ابعاد حموم برام غیرقابل باور بود. اونم در حالیکه داشت منو دعوا میکرد که چرا اومدم شیراز و نرفتم شیرازگردی ۴ بسته نقل گذاشت تو پلاستیک و اون همکار دیگرش با صحبت در مورد حافظیه چند نوع محصول شیرین تعارف کرد و از هرکدام یکی میگذاشت داخل بسته و من هم غرق در یادگیری، حواسم کاملاً پرت بود . خلاصه اینکه تمام پولهای نقدم تموم شد و من موندم با ۴ پلاستیک توی دستم!!!! البته خداروشکر پول نقدی زیادی همراه نداشتم(حدود ۲۰۰ چوق که تموم شد) و خیالم هم راحت بود که عابربانک دم دستی همراهمه . ولی تابحال در همه عمرم سابقه نداشت اینطور پیچونده بشم. گیج و منگ بودم ( از یک طرف ابعاد حمام وکیل و ازطرف دیگه اینکه نفهمیدم این ۴ مشما تو دستم چیکار میکنه !!) رفتم به سمت پرواز ولی دیدم حمل اینا سخته و بهتره یک مشمای بزرگ بگیرم . اشتباه دوم هم زمانی تکرار شد که خواستم مشمای بزرگ رو از اولین غرفه سرراه بگیرم که اونجا هم گیر افتادم. هرچی التماس کردم و حتی کیف پولم رو نشون دادم که ببین هیچی پول ندارم انگار با دیوار حرف میزنم. خانم با اعتماد به نفس هرچه تمام تر فرمودند آقای محترم تابحال نشده کسی سمت این غرفه بیاد و دست خالی بره! گفتم آخه خانم محترم دست خالی کجا بود؟ میبینی که من که دارم اینا رو به دندون میکشم. فقط اومدم مشما بگیرم و برم. گفت نه دیگه از اینجا که نخریدی! زمان هم نداشتم و اون هم خوب می دونست که زمان ندارم!! عابربانکمو دادم و گفتم فقط زودباش هواپیما رفت. گفت چی میخوای؟ گفتم مهم نیست فقط سریع! اونم نامردی نکرد و با گرفتن موجودی، تمام پولای تو کارتمو خالی کرد نفهمیدم چه چیزایی بهم فروخت و البته محبت کرد و تمامی بارها رو با سلیقه در ۲ مشمای بزرگ بسته بندی کرد و من هم چهارنعل به سمت هواپیما رفتم. در تمام طول پرواز گیج و منگ بودم. آخه من با این همه ادعا چرا؟ ناگهان فکر جالبی به سرم رسید. با خودم فکر کردم رسیدم مشهد برم ۲ عدد “بوق” بخرم و یکیشو با پست سفارشی ارسال کنم واسه جناب آقای برایان تریسی و براش بنویسم که داداش گلم. برو بوق بزن که اینجا چهارتا دخترخانوم فاتحه تموم تئوریهای فروشت رو خوندن رفت. بیا اینجا ببین فروش یعنی چی!! و بوق دیگه رو هم برای خودم نگه دارم که هروقت احساس کردم چیزی از فروش بلدم … !!
در فرودگاه مشهد هم زنگ زدم به برادرم و گفتم بیا دنبالم که هیچی پول ندارم! البته خونواده هم کلی خوشحال شدن که به فکرشون بودم و سوغاتی خریدم !!
و چنین بود که فهمیدم با این ادعا و کبکبه و دبدبه هنوز اندرخم یک کوچه هستم و باید هنوز هم سالها شاگردی کنم تا بتونم ادعا کنم که کمی فروش بلدم.
واقعا از خواندن این مطلب لذت بردم. و فهمیدم تکنیک فروش تو کتاب و دانشگاه نیست . تو بازاره.//
سلام آقا مهدی ممنونم از بزرگواریتان
در تایید فرمایش شما عرض میکنم سالها قبل در در یک مهمانی جمله ای از یک بازاری شنیدم که هرگز از یاد نخواهم برد. ایشان که زمانی خلبان بوده و بعد از مجروح شدن در جنگ وارد بازار شده بود فرمودند:
” بازار خودش به تنهایی یک دانشگاهه و مدرکش کمتر از فوق لیسانس نیست”
ممنون
لذت بردم از مطلبتون
من هم خاطرات مشابه دارم ، هر بار که احساس کردم آخرشم خدارو هزارمرتبه شکر که بهم نشون داد اولشم قاچاقی واستادم
درود بر شما
به هر حال خستگی سفر فشرده و مذاکره می تونه روی هرکسی حتی یک فروشنده حرفه ای تاثیر بزاره. بنابراین خیلی به خودتون خرده نگیرید. همه ی ما همیشه در شرایط ایده ال نیستیم.
عرض ادب جناب شهربانویی
ممنون از نظر لطف شما
من نیز با آقای شهربانویی موافقم.
خوبیش این بود که ما فهمیدیم دست به قلم خوبی دارید.:)
سلام آقای جاوید
من شیرازی هستم
از اینکه در شهر ما به شما خوش گذشته خیلی خوشحالم
در رابطه با داستان هم نظرم اینه که خوشرویی فروشنده شرایط برقرار شدن گفتگو رو فراهم میکنه و در خلال گفتگو فروشنده میتونه راه متقاعد کردن مشتری برای خرید کالا رو پیدا کنه.
اگر مجددا تشریف آوردین خیلی خوشحال میشم در خدمتتون باشم.
سلام جناب عبدی
ممنون از محبت حضرتعالی
باور بفرمایید همین چند ساعتی که در خدمت همشهریان عزیز شما بودم لحظه لحظه آن برایم خاطره ای خوب بود و جالب تر اینکه علیرغم اختلافاتی که با شرکت مذکور ایجاد شد و منجر به استعفای بنده بعد از یک ماه گردید، ولی ارتباط صمیمانه با پرسنل شرکت همچنان سرجای خود قرار دارد.
بازهم از اظهارلطف حضرتعالی ممنونم
سلام جناب محمدیان
حقیقتش خیلی جا خوردم از اینکه این نوشته را در صحن علنی دیدم!چون اصلاً یادم نبود که آن را برای کافه فرستاده باشم! لذا سری به آرشیو ایمیلهایم زده و دیدم که بله…هم آن را خلاصه کرده و هم ارسال نموده ام!فکر می کنم از عوارض قرص خواب آوربوده است ولی بهرحال این نظر لطف حضرتعالی است به بنده بابت چاپ این نوشته کودکانه که اجازه عرض اندام در صحن علنی را یافته است.
فقط جهت تنویر ذهن عزیزان لازم می دانم چند نکته را عرض نمایم:
درست است که این مطلب به حکم “خاطره” بودن از جنس واقعی است اما درنظر داشته باشیم که درعین حال به حکم “طنز” بودن کمی از عصاره ” یک کلاغ چهل کلاغ” هم چاشنی آن شده است و اصل این نوشته همانطور که احتمالاً در صفحه وبلاگ این حقیر مشاهده فرمودید حدوداً ۳ برابر نوشته فوق است که آن را جهت رعایت ادب(!) تلخیص نموده ام. در عین حال همانطور که جناب عبدی درنظر فوق اعلام فرمودند واقعیت موضوع فقط و فقط خوشرویی فروشندگان با بنده بود (چیزی که آن را در مشهد نمی بینیم!)که باعث گردید بنده با رضایت و طیب خاطر کیف پول را در اختیار آنها قرار داده و فروش سوغات را تماماً بر عهده خودشان بگذارم. ضمن اینکه در همینجا اعلام می کنم اگر مجدد هم سفری به شیراز داشته باشم بازهم به همان غرفه ها سر خواهم زد وبازهم به همان روال سابق خرید خواهم نمود.
نکته مهم تر از این، اتفاقی است که در ایرلاین برگشت برای بنده پیش آمد که در اولین فرصت آن را در قسمت نیسان آبی (خاطرات ما از برندها) ارسال خواهم نمود.
سلام و خداقوت بابت این قلم توانا جناب جاوید واقعا عالی بود و هزاران درود به خانمهای ایرانی و ذکاوتشون …
سلام آقای تیموری
ممنون از لطف شما و امان از هوش و ذکاوت خانمها!
سلام جناب جاوید ممنون از قلم خیلی خوبتون
بازم به شهر ما بیاید حتما بهتون بیشتر خوش میگذره .مطمئنن خستگی و عدم اطلاعات شما در مورد شهر من رو این قضیه خیلی تاثیر داشته…
منم مثل شما بارها وقتی که اصلا قصد خرید نداشتم جیبم کاملا خالی شده ،وقتی اومدم بیرون با خودم گفتم چی شد …
سلام خانم احمدی
سپاسگزارم از توجه و بزرگواری شما
البته همانطور که در چند نظربالاتر خطاب به جناب محمدیان و درجهت روشن شدن اذهان عزیزان عرض نمودم، به واقع تجربه ای بسیار خوب برایم بود.
درود بر جناب آقای جاوید
آرزوی موفقیت براتون دارم