بدون شک یکی از پارامترهای تصمیم گیری برای ورود به بازار کار، میزان معروفیت و مقیاس بزرگی یا کوچکی سازمان و برند موردنظر می باشد. بطورمثال اگر شخصی قصد ورود و استخدام در عرصه فروش لبنیات را داشته باشد در انتخاب میان دو گزینه “شرکت کاله” و “ماست بندی جاوید” قطعاً نیازی به زمان برای فکر کردن نخواهد داشت! ولی آیا بزرگی و اعتبار یک برند تا چه حد نقش تعیین کننده نهایی را برای همکاری (حداقل در کشورمان) ایفا می نماید؟ بقول قدیمی ها که می گفتند “آواز دهل شنیدن از دور خوش است” تصمیم گرفتم خلاصه ای کوتاه از تجربیاتم در بعضی از برندهای بزرگ کشورمان را فقط با هدف اندکی تنویر ذهن دوستان تقدیم حضور نمایم. البته شاید روزی هم برسد که شرح کامل تجربیات همکاری با بزرگترین برندها را در یک مجموعه تحت عنوان “جلد دوم رسالۀ دلگشا” و با نام مستعار “جاوید زاکانی” تقدیم جامعه کنم! هرچند که تجربه مصاحبه با برندهای بزرگ هم قابلیت چاپ “جلد سوم رسالۀ دلگشا” را دارد !
تجربه ۱: یکی از بزرگترین و معروفترین تولیدکنندگان لوازم خانگی کشور (برندی بسیار معروف)
برچسب اجتماعی: مدیر فروش جنوب شرق کشور
خلاصه: کارناوالی زیبا از مدلهای فروش پیش پا افتاده مربوط به دوران پارینه سنگی و از آن دردناکتر، اصرار مدیران بر تداوم این سیاستها؛ تلاشهای مذبوحانه در برابر سیاستهای رقبای چینی؛ ورود یکی از مدیران بزرگوار عرصه لبنیات کشور به هیئت مدیره و به تبع آن دستور فروش مویرگی به سبک لبنیات برای فروش لوازم خانگی(!)؛ برگزاری انواع جلسات بی حاصل اکثراً در سالن همایشهای برج میلاد و پشت پرده آن دعواهایی به سبک حمام زنانه (با عرض پوزش، اصطلاح بهتری پیدا نکردم) بین صاحبان تصمیم بظاهرفرهیخته و سنگ پایی که همیشه نقش حلقه مفقوده را ایفا می کرد و درنهایت، استرسی که پایه و اساس کیفیت زندگیمان شده بود! و سرانجام بعد از آزادی از این دارالمجانین، راه کلینیک کاشت مو را پی گرفته تا مشت مشت موهای سرم را که در این ایام کنده بودم دوباره بچسبانم!
تجربه ۲: بزرگترین شرکت **** در خاورمیانه (برندی بسیار بزرگ)
برچسب اجـــتماعی: سرپرست فروش بخش VIP
خلاصه: چه گویم که ناگفتنم بهتراست! باور بفرمایید توانی که در این شرکت بزرگ برای متقاعد کردن مدیرانش به تصحیح سیاستهای فروش گذاردم اگر نصف آن انرژی را به همراه یک فروند فرغون در راستای هدف مقدس مخ زدن جناب بیل گیتس صرف می نمودم در کمترین حالت متصوره، اکنون در مقام داماد این بزرگوار برایتان مطلب می نوشتم!! دوران عجیبی بود. یکی از واضح ترین مصداقهای “خودکشی برندها” در کشورمان را از نزدیک شاهد بودم. جنگ فرسایشی بین واحد فروش با واحد مالی، آنهم در راستای هدف مقدس روکم کنی(!!) یکدیگر، شاید نشان از تفکر سیستمی ذاتی ما ایرانیان داشت و بس! هیچ روزی بدون جنگ اعصاب و استرس بیهوده سپری نشد. البته یکی از تبعات مثبت همکاری با این برند بسیار بزرگ و مدعی هم بستری چند روزه بنده در بیمارستان قلب و ایفای نقش موش آزمایشگاهی در جهت پیشرفت علم بود و درنهایت با الهام از فیلم “رستگاری در شاوشانگ” توانستم با هزار بدبختی جانم را برداشته و فرار کنم!
تجربه ۳: یکی از معروفترین برندهای **** کشور
برچسب اجتماعی: مدیرفروش مشهد
استخدام در این شرکت عظیم و خوش آوازه، یکی از آرزوهای من بود! الان که به گذشته برمیگردم دردناکترین بخش مربوطه را ۲ ماه دوندگی و پیگیری برای همکاری با آنان می دانم که پس از استخدام، زمان همکاری به یک هفته هم نرسید! هرگز فکر نمیکردم که این برند دارای اینهمه مشکلات باشد. با افسوس فراوان، حتی ردپایی از مشکلات مالی عمدی(اسمش را هرچه می خواهید بگذارید) هم در آنجا دیده می شد و از یک طرف وضعیت طوری بود که ذره ای امید در جهت بهبود آن نمی دیدم و از سوی دیگر ممکن بود پای من هم گیر باشد! لذا بعد از یک هفته عرض کردم که بنده غلط کردم و خداحافظ! هنگام خداحافظی هم در مقام جناب نوسترآداموس برایشان پیشگویی کردم که تا یکسال دیگر خبری از این شعبه نخواهد بود! که البته فهمیدم در رمالی و پیشگویی هم استعداد ندارم. چرا که کمتر از ۵ ماه بعد، پرسنل با بدترین وضع ممکن از بزرگ و کوچک اخراج شدند و …
تجربه ۴: نمایندگی یک شرکت جدید اروپایی در ایران (عرضه چند مدل جدید سیگارت)
برچسب: آخرش خودم هم نفهمیدم مدیر چه چیزی بودم!
لازم به ذکر است کارکردن در شرکتهای دخانیات تجربه ای متفاوت و جذاب می باشد که شاید یکی از دلایل آن، قانون ممنوعیت تبلیغ دخانیات در کشورمان باشد. روز اول مصاحبه استخدامی از مدیر مربوطه پرسیدم دستم چقدر باز است؟ گفت همه جوره! گفتم تا چه حد در اجرای سیاستهایم اختیار دارم؟ گفت ما به شما ایمان داریم(!) و حداقل تا ۶ ماه هیچ دخالتی در کار شما انجام نمی دهیم تا این برند جا بیفتد.
باری… به دستور بنده حقیر و چراغ سبز مدیر محترم، دهها باکس سیگار در مناطق مختلف شهر توسط ویزیتورها به رایگان گذاشته شد و در همین اثنا برای کاری فوری چند روزی به تهران آمدم که از شرکت زنگ زدند که سریع برگرد بیا کارت داریم. چهارنعل برگشتم. دیدم شعبه مشهد که یک ماه از عمرش نگذشته درحال جمع شدن است!! جای همه دوستان خالی، چه نمایش طنزی را شاهد بودم! مدیرعامل با نماینده مشهد دعوا کرده و از این طرف مدیرمنطقه هم قهر کرده بود و خلاصه… مهدکودکی بود جالب! همه درحال روکم کنی یکدیگر بودند!! گفتم : خانمها و آقایان! من دربست مخلص همه شما عزیزان هستم. لطف کنید بنده حقیر پیرمرد را وارد این حاشیه ها نفرمایید! همین حساب ما را تسویه کنید برویم دنبال کار و زندگی و بدبختی خودمان! گفتند فردا بیا. فردا هم خوشحال (که حداقل امروز کمی حقوق می گیرم!!) رفتم شرکت. حسابرس محترم که از مرکز تشریف آورده بودند فرمودند به دستور و امضای شما تعداد x باکس سیگار رایگان توزیع شده! گفتم منظور؟ گفت آره دیگه! هرچقدر گفتم عزیزان من، قرار ما بر این بوده که رایگان توزیع بشه گفتند سندش کو؟! گفتم ما حرف زدیم! گفتند آره دیگه! خلاصه: تمام حقوق مدت کوتاه همکاری بنده به علاوه ۱۱۹ هزار تومان وجه نقد از جیب مبارک تحویل شرکت محترم گردید تا خدای ناکرده گرفتار حق الناس این مستضعفین نگردم! درمجموع تجربه ای جالب بود!
نتیجه اخلاقی: زیاد دربند لاخ سبیل و حرف مردونه و این چیزها نباشیم! به نظر میرسه دوره اش گذشته! ضمناً بعد از این نحوه تسویه حساب کردن با این بزرگواران شدیداً احساس بوشوک بودن (همان یار صمیمی و دیرینه لوک خوش شانس) به من دست داده که تا امروز هم با من همراه می باشد!
منتظر پرده دوم باشید!
با سلام. تشکر میکنم از نگارش این مطلب.
تجربه ١، بنده رو به یاد مورد مشابهی انداخت که یکی از اساتید بزرگوار بازاریابی کشور، نسخه مشابهی که شما فرمودین رو به شکل پخش مویرگی لوازم خانگی برای یکی از شرکتهای مطرح پیچید. امروز تقریبا از اون برند خوشنام سالهای گذشته، شبحی مانده!
با نتیجه اخلاقی نیز کاملا موافقم و اعتقاد دارم از تمام عزیزان مدیرعامل، بایستی بابت هر برنامه و طرحی، نامه مکتوب گرفت و “حرف” ها به مصلحت، فراموش میشوند!!! انگار نه انگار که قول و قراری بوده
ممنونم جناب جعفری عزیز
بهرحال به دلایلی ترجیح بر این است که نامی از برندها برده نشود. ولی در مورد این برند خاص و بسیار مطرح لوازم خانگی که فرمودید، اگر همانی باشد که من می دانم و شما می دانید(!!!)، بله کاملاً درست می فرمایید. این شرکت عظیم تا قبل از اجرای سیاست فروش مویرگی، نفسهایش به شماره افتاده بود و اجرای این تصمیم خردمندانه(!) درحقیقت، آخرین میخ بر تابوتش بود.
متاسفانه اینکه چرا برند نامبرده به این حال و روز افتاد هم به اعتقاد حقیر، علتی دارد که اگر عمری باقی بود روزی خواهم نوشت.
در مورد نتیجه اخلاقی که فرمودید هم شاید از یک دیدگاه، حرجی بر آنان نباشد. بقول یکی از اساتید، در یک سازمان ۳۰۰ نفره در کشورمان، یک نفر مدیرعامل داریم (که فقط برایش مهم است عزلش نکنند) و ۲۹۵ نفر در حسرت مدیرعاملی داریم و درمجموع دنیای شیرین کاری را دورهم رقم می زنند!
هر چه دنبال نام نویسنده گشتم ولی پیدا نکردم ولی فکر کنم جاوید عزیز این را نوشته و ازایشان متشکرم
من هم داستان مشابهی داشتم صد خط نوشتم و هی پاک کردم
پشیمان شدم از نوشتنش
خواستم به مدیران برند های بزرگ ایران توصیه ای کنم ، لطفا بر تپه فردا بنشینید و امروز را دقیق نظاره کنید ، مطمئنن هستم از آن بالا چیزهایی را خواهید دید که از این پایین دیدنش بسیار دشوار است . ویکی پدیا هم به این مدیران این را توصیه کرده است من که سوادش را ندارم لطفا مدیران بخوانند :
Backcasting is a planning method that starts with defining a desirable future and then works backwards to identify policies and programs that will connect the future to the present
احتمالا شما از نسخه موبایلی سایت استفاده می کنید
در نسخه معمولی مشخص است که یادداشت اقای جاوید است
دستمریزاد به اقای جاوید که نوشته هاشان امضا دارد
جناب محمدیان عزیز شما بسیار لطف دارید.
بنده که در دنیای واقعی، بر اثر بیسوادی، در پای اسناد و برگه ها به جای امضاء، از اثر انگشت استفاده میکنم! امضاء کجا بود استاد؟
ممنونم از شما رزاق عزیز
فکر میکنم شاید ناخواسته در فرمایشتان، جمع اضداد بکار برده اید برادر!
اینطور به نظر میرسد که “توصیه پذیرنبودن” یکی از مشخصه های معروف “مدیران بزرگ” در کشورمان باشد!
ضمناَ از مکالمه تلفنی هفته گذشته با شما کلی آموختم و همچنان منتظر نتیجه خوب و خبر خوشحال کننده درباره آن موضوع می باشم.
سلامجناب جاوید…از مطلب و قلم خوب شما لذت بردم.ممنون
ممنون از نظر لطف شما خانم منتهایی
شخصاً از نوشته های شما بسیار آموخته و خواهم آموخت. ضمناً تشکر مجددی هم از بزرگواری شما بابت اجازه نگارش “رنگ بندی مشتریان” دارم.
آقای جاوید ممنون از مطالب خوبتون و قلم قوی . به نظرم شما به عنوان یک بیزینس فرعی به خاطرات نویسی فکر کنید . موفق باشید
سلام و عرض ادب جناب دکتر
اگر چیزی هست از برکت تلمذ در محضر حضرتعالی و دیگر اساتید می باشد. امیدوارم در نتیجه گیری نهایی که در پرده دوم انجام می شود، بتوانم به وظیفه ای کوچک عمل کرده باشم.
از این اصطلاح هدف مقدس روکم کنی خیلی خوشمون اومد چون کلی باهاش خاطره دارم
متاسفانه واقعیتی است که قابل انکار نمی باشد جناب دکتر
روزها درحال روکم کنی یکدیگر هستیم و شبها در محافل و مهمانیهایمان نالانیم از اینکه چرا پیشرفت نمیکنیم!!
درود بر شما جناب آقای جاوید
حقیقتا از خواندن مطلب فوق العاده ی حضرتعالی لذت بردم. مشتاق مطالعه ی پرده ی دوم این خاطرات خواندنی هستم.
ممنون از شما خانم احمدی . از مطلب “دوفیلم با یک بلیت” شما بسیار استفاده کردم.
جناب جاوید عزیز سپاسگزارم
در مورد آن موضوع به دلیل علاقه زیاد من به دایرکت مارکتینگ و نتایجی که تا الان از آن در پروژه ها گرفته ام کار را بستم و برای اجرا آماده شد ولی در مورد تگ لاین همچنان به نتیجه ای نرسیده ام کاش از سوی کافه به من کمکی می شد
اگر عمری بود فردا با شما تماس خواهم گرفت
سلام جناب جاوید
واقعا قلم زیبایی دارید هر چند از خواندن تجربیاتتون واقعا متاسف شدم. خیلی ممنون که آنها را به اشتراک میگذارید
سلام خانم اردلانی. این نظر لطف شماست. به نظرم به اشتراک گذاشتن بعضی از تجربیات، می تواند حداقل وظیفه ای باشد که یک شخص برای خود تعریف می نماید. شاید اگر۲۰ سال قبل و در هنگام ورود جدی به بازار کار، کسی به من بعضی از این نوع تجربیات را می گفت مسیر زندگی ام تغییرات مثبتی داشت.
جناب جاوید عزیز
اگر من در مقام کارفرما با شما مصاحبه داشته باشم تجربیات مذکور دیدگاهی منفی در من نسبت به شما ایجاد می کند
در دنیای اجرا انعطاف ها باید بسیار بیشتر باشد
در کشور ما در بخش بازاریابی و فروش نیروها دو دسته اند
یا افراد صرفا آکادمیک هستند که در این حالت دیدگاه ها با واقیعت بازار فاصله دارد یا صرفا تجربی که همه چیز را به حالت آزمون و خطا یاد گرفته اند
که در هر دو حالت مذکور انعطاف افراد خیلی کم است
اما حالت ایده ال که فرد هم سواد علمی داشته و هم این دانش را در کوره بازار پخته کرده باشه نادر است
پس هنر ما این است که درک درستی از این واقعیت داشته و نسخه متناسب با آن را بپیچیم
جناب کیانوش نظری عزیز. ممنونم از اینکه این نوشته را قابل دانستید. ضمن اینکه بنده با نظر حضرتعالی کاملاً موافقم ولی نظر به اینکه بعضی موارد نیاز به کمی توضیح دارد انشاالله در کادری مستقل انجام وظیفه خواهم نمود. بازهم ممنون
جناب جاوید قلم حضرتعالی بسیار شیرین و خواندنی است، با نظر جناب دکتر موافقم در مورد خاطره نویسی..
فکر میکنم همه دوستان با این فضاهای مدیریتی آشنا هستند،از قضا دوست بنده مشاور یک برند به نسبت قوی صنعت کارتن سازی هستند.اخیرا جلسه ی داشتند که نتیجه آن شد با توجه به مطالعات صورت گرفته، در نظر گرفتن وضعیت بازار و شرایط ناخوش احوال تولید باید حتما حتما تعدیل نیرو صورت گیرد.ساعتها در این مورد صحبت شده اما در پایان مدیر عامل نتیجه نهایی را مشروط بر “استخاره” کردن اعلام کرده اند.
من که بعد از شنیدن داستان به پوچی رسیدم 😀
ممنون از شما خانم دهکانی. این نظر لطف شما و جناب دکتر محمدیان است. قطعاً اگر بنده حقیر صحبتی از جنس خاطره داشته باشم و احساس کنم که بازگو کردن آن حتی برای یک نفر هم ممکن است مفید باشد، آن را وظیفه ای کوچک در شرح وظایف خود تعریف خواهم نمود. هرچند بازگو نکردن اکثر خاطرات و حفظ آن بین خود و خالق خود هم روی دیگر سکه داستان خلقت ما انسانهاست.
در مورد دوم که فرمودید، قضیه “استخاره” حتی در بین مذهبیون و متشرعین هم در مرحله بعد از “استشاره” قرارداد و بدیهی است که استشاره به ذات خود ریشه ای دارد از جنس مشورت و مشاوره! از یک نظر می توان گفت یا مشاورین ما مشاور نبوده اند (که بعید می دانم اینطور باشد) یا این مدیرعامل محترم دچار وسواس و عدم اعتماد بنفس می باشد (بهیچوجه در مقام قضاوت نیستم. بلکه فقط یک نظر شخصی است)
خانم دهکانی. آیا باور می فرمایید چند سال قبل مالک و مدیرعامل یک گروه صنعتی بزرگ برای پیدا کردن پاسخی برای خرابی وضعیت کاری اش، دست به دامان یک دعانویس شده و البته بنده را هم با خودشان بردند؟!!! و چه چیزها دیدم در آن جلسه که بماند !
رفتار بیرونی هر انسانی دارای مرز خاصی می باشد. بطورمثال فرهیخته ترین انسانها هم در برابر گرسنگی تا درجه خاصی توان مقابله داشته و بعد آن دیگر چیزی از فرهنگ و رفتار قبلی در آنان دیده نخواهد شد. بهرحال وضعیت طوری است که صاحبان بسیاری از کسب و کارها، در موقعیتی قرار گرفته اند که حکایت معروف غریق و خس و خاشاک است و انشاالله که این موقعیت نصیب هیچ یک از ما نگردد! درنهایت فقط می توانم شما را دعوت به خونسردی نمایم و بس!
سلام مجدد
از پاسخ به جای شما ممنونم جناب جاوید عزیز.
منتظر پرده دوم هستیم.
سلام جناب جاوید. ارادتمندم، بسیار لذت بردم. تجربه سوم شما کاملاً برای من قابل درک است زیرا مشابه آن برای من نیز رخ داده است. البته آن ها هنوز مشغول بیزینس هستند و تنها عاملی که تضمین کننده ی بقای آن ها است از دید من وجود جو مستبدانه و فامیلی آن است. از آن روز تصمیم گرفتم که هیچ گاه وارد شرکت های فامیلی (پسر باجناق و دختر پسرعمه پدر) نشوم.
ممنونم جناب قاسمی عزیز.
تجربه سوم بنده درحقیقت مربوط به یکی از برندهای بزرگ آرایشی بهداشتی کشورمان بود که متاسفانه هنوز هم قشر عظیمی از خانمهای هموطن تصور می کنند اروپایی است!! بنده هم از روز اول نمی دانستم که مدیرانش با این تزویر ناجوانمردانه به بازار ورود پیدا کرده اند.
ضمناً این سیستم خاصی که فرمودید (جو فامیلی) در یکی دیگر از شرکتهای توزیع لوازم آرایشی بهداشتی کشورمان وجود دارد با این تفاوت که این برند بسیار خوشنام و با کیفیت است (یا لااقل من اینطور فکر می کنم)
سلام مجدد جناب کیانوش نظری عزیز
اولاً) در بحث دیدگاه کارفرما که فرمودید، اجازه دهید “کارفرما” را در زمان مصاحبه کاری به دو گروه تقسیم بندی نماییم:
صاحب اصل سرمایه به عنوان کارفرما:
شکی نیست که حداقل به علت زمان و انرژی و توان و عمر و سرمایه ای که بند کرده است دلش بیشتر از همه برای کار می سوزد!
مدیران سازمان در مقام کارفرما:
۲ دست + ۲ پا به همراه ۳۲ عدد دندان همه و همه دست در دست یکدیگر داده اند به مهر(!) برای حفظ میز و موقعیت شغلی!
کیفیت مصاحبه همکاری در سازمانها با این دو نوع کارفرما در بسیاری از اوقات تفاوتی دارد مشابه مثل معروف “میان ماه من تا ماه گردون!” اجازه فرمایید یک مثال بزنم:
در یک سازمان، مصاحبه بنده با مدیر منطقه و منابع انسانی انجام شد. همه چیز ظاهراً بخوبی پیش رفت. ولی هفته بعد از آن، وضع، طور دیگری شد. رابط بین من و آن سازمان بعدها گفت که مدیرمنطقه گفته است اگر این بابا به عنوان مدیرفروش بیاد اول از همه منو از کار بیرون میندازن و جای منو میگیره!! این را هم اضافه کنم این برند آنقدر بزرگ است که اگر این مورد را نمی دیدم، هرگزباور نمی کردم.
بنده با این نوع افراد در مقام “کارفرما” (نوع دوم) در زمان مصاحبه تجربه های شیرینی داشته ام که اشاره ام به جلد سوم رساله دلگشا همین موضوع بود!
فکر میکنم منظور خود را رسانده باشم. ولی اگر نیاز است دستور فرمایید تا مثالهای بیشتری بیاورم.
ثانیاً) در بحث تحصیلات آکادمیک و تجربه؛ بدون شک بنده و شما، هم با تجربه ها را دیده ایم و هم درس خوانده ها را ! من که فکر می کنم هنوز زمان زیادی نیاز است تا به یک وضعیت پایدار نسبی و مطلوب برسیم (تاکید مجدد می کنم بحث بنده فقط درباره حوزه فروش است و نه چیز دیگر.)
این مطلب را هم اگر اجازه فرمایید همینجا دفن کنیم و البته اگر هنوز هم علامت سوالی در ذهن حضرتعالی وجود دارد با کمال میل حاضرم بصورت خصوصی صفحات زیادی را برایتان ارسال نمایم!
ثالثا) در مورد انعطاف پذیری در محیط کار، بنده خود را در حوزه “نرم تنان” طبقه بندی می کنم! آنقدر طی این سالها با ساز مدیران حرکات موزون انجام داده ام که جدیداً به فکر افتاده ام در مسابقات جهانی “بریک” حضوری فعال داشته باشم!
جناب نظری عزیز! بدون شک حضرتعالی از افراد کاربلد و متخصص در این حوزه هستید و همانطورکه عرض کردم در مورد ذهنیت منفی حق را به شما می دهم. ولی خواهش می کنم قبول فرمایید که منابع، محدود هستند و عمر ما محدودتر! بنده با ۴۰ سال سن، دیگر زمانی برای آزمون و خطا در شرکتها ندارم. ضمن اینکه خوشبختانه یا متاسفانه، مدل ذهنی شخصی ام از شغل، بر پایه “مفید بودن” است و نه “سرکار بودن به هر قیمت” .
اگر سازمان، هدف تغییر و پیشرفت مثبت داشته باشد با کمال میل، طبق شهادت گذشته ام، بسیار بیشتر از حد توانم مایه گذاشته ام (بنده ۶ ماه در سازمانی بوده ام که در آخر، مجموع هزینه هایم برای سازمان، بیشتر از تمام دریافتی ام بوده است. آنهم برای یک شرکت سهامی عام!!!). ولی اگر سازمان و برند متبوعم از آن دسته “باری به هرجهت” باشد و دچار “روزمره گی”، با نهایت افتخار، شاید همکاری ام به یک ماه هم نرسد و دوستانه استعفا خواهم داد (خداراشکر تمام خداحافظی هایم تا الان از جنس استعفا بوده است)
و شدیداً هم اعتقاد دارم زمان مفید بودن در یک سازمان کاملاً محدود می باشد و “خداحافظی در اوج” و سپردن کار به دیگران افتخاری است که سعی می کنم آن را همواره در زندگی ام حفظ نمایم.
مجدداً ممنون از بذل توجهتان
با سلام به همه دوستان و جناب جاوید خان
ممنون میشم اگه امکانش باشه چند پست جناب جاوید خان به کارهایی که انجام داده اند و راه حل هایی که تو این سال ها در مورد برند ها و فروششان انجام داده اند و جواب ها و بازخورد هایی که گرفته اند، پیروزی ها و شکست هایی که در نتیجه تصمیماتشون بوده است را بنویسند استفاده کنیم
البته من این ضرب المثل که میگه ادب از که آموختی از بی ادبان قبول دارم اما دوست دارم از موفقیت ها و شکست هایی که تو مملکت خودمون توسط خود دوستان به دست اومده بشنوم.
سلام خدمت حسن آقای عزیز
از روزی که فضای کافه را شناختم، حقیقتاً قصد داشتم چندباری خدمت جناب محمدیان پیشنهاد “پررنگ تر شدن بخش فروش در کافه” را بدهم بهرحال اینجا کافه بازاریابی است و فروش هم یکی از زیرشاخه های بازاریابی! ولی به دلایلی فکر می کنم هنوز خیلی برای اینکه روی موضوع فروش متمرکز شویم زود است. بهرحال این حوزه در کشور ما بسیار نوپاست و برخلاف بسیاری از علوم دیگر، اینطور فکر می کنم که “فروش” بدون تجربه کاری از صفر و اصطلاحاً “خاک خوردن” کاملاً بی معنی است. ضمن اینکه هنوزهم ندیده ام که ورود به این حوزه در کشورمان بر اساس عشق و علاقه باشد و بیشتر چیزی است از سر اجبار و وسوسه های دریافتی میلیونی در آن! سیل عظیم کسانی که کار دیگری پیدا نکرده اند و وارد حوزه فروش شدند و همچنین انبوه کسانی که بعد از مدتی این حوزه را رها می کنند نشان از همین موضوع دارد.
آیا خود شما تاکنون کسی را دیده اید که با افتخار خود را یک “فروشنده” معرفی کند؟ یا کودکی در پاسخ به سوال می خواهی چه کار شوی بجای دکتر و مهندس و وکیل و خلبان بگوید فروشنده؟
و حتی عزیزانی که در حوزه فروش مشغول به فعالیت هستند، در پاسخ به پرسش شغلی شان ترجیح می دهند از “برچسب” شغلی خود استفاده کنند مقل مدیرفروش، سرپرست فروش، مدیرمنطقه و …
(واقعاً این برچسبها چه ها که بر سر ما نیاورده است)
به نظر من فعلاً بهترین کار این است که بنشینیم و نظاره گر باشیم و مزاحم مدعیان و برگزارکنندگان سمینارهای فروش و … نشویم و اجازه دهیم کارشان را بکنند. چرا که این هم خواهد گذشت.
قطعاً روزی خواهد رسید که “فروش” به جایگاه اصلی خود در کشورمان برسد. هرچند شاید خیلی از ما آن روز را نبینیم!
ضمناً حسن آقا، این ضرب المثل که فرمودید متوجه نشدم منظور از بی ادبان شخص بنده بود؟!!!
سلام جناب جاوید عزیز
ازخواندن قلم شما واقعا لذت بردم …
چیزی که در این ارتباط به خاطر میارم این دعا از کوروش کبیر در تخت جمشید هست:
خداوند این کشور را از دشمن – از خشکسالی و از دروغ محفوظ دارد.
میشه وضعیت شرکت هایی رو که ذکر کردین رو هم بر همین اساس توصیف کرد… حقیقتا که بی اخلاقی و پایبند نبودن مدیران به وعده ها از بزرگ ترین آفت های سازمان های ماست.
سلام خانم کریم پور و ممنون بابت اینکه این نوشته را قابل دانستید.
کاملاً با شما هم عقیده ام. متاسفانه زمانی که آموزه های اخلاقی و صفات عالی روح انسان، تحت الشعاع و در انحصار بخش خاصی از یک فرهنگ خاص قرار گیرد، با صف موافقان و مخالفانی روبرو هستیم که عمل به آنها را صرفاً دستوراتی می دانند از جنس توصیه های اخلاقی و نه دستورالعمل زندگی.
اگر ندیده باشیم ولی همگی شنیده ایم که در کشوری مثل امریکا، دروغ گفتن برای یک شهروند، فارغ از نوع دین و مذهب و اعتقادات و ملیت ذاتی اش، یک برچسب فوق العاده منفی اجتماعی به همراه دارد.
بازهم از شما سپاسگزارم
سلام به همه دوستان
جناب جاوید خان قطعا منظورم شما نبودید بلکه کسانی (شخصیت های حقوقی)که در متن به عنوان شرکت های معظم اشاره کردید مورد نظر بودن.
قصد ندارم حتی آنها رو هم زیر تیغ ببرم اما خوب دیگه طبق متن بی ادب حساب میشن.
ببخشید اما واقعا روسای شرکت ها بی…. هستند. فکر میکنن ما باید هر آشغالی از نظر کیفیت جنسی خریدن یا ساختن ما بفروشیم
تازه پولمون هم که حقمون هست بهمون ندن بگن تو کف فروش نزدی
اگه جرات دارن همون حقوق اداره کار بدن بهمون ما درصد نخواستیم، هرچقدر هم بتونیم وقت میذاریم حتی دابل ویزیت
این بی ادبان هر آشغالی ( کیفیت) درست میکنن توقع دارن بازاریاب بفروشه
کیفیت از همه چی مهمتره، بعدش رو جنس با کیفیت تبلیغ بشه تا بازریاب فشار بیاره بفروشه نه یه مشت آشغال با فروختن ناموسش و آخرتش با هزار تا دروغ بفروشه برا دنیای بی ادبان
البته قبول واقعا مباحث خیلی از این فرمول پیچیده تره اما اساسش همینه
من که خیلی وقته بیخیال جنس بی کیفیت و جنسی که کیفیت نداره و تبلیغ داره شدم. جنس با کیفیت و با تبلیغات
سلام حسن آقای عزیز . اگر اشتباه نکنم شما همان عزیز بزرگوار اهل شیراز هستید که در بحث فروش رنگهای ساخت خود، ما را از فعالیت خود بی خبر گذاشتید.
با توجه به اینکه از نوع نوشتار شما به نظر میرسد کمی تا قسمتی دل پری از شرکتها دارید ولی لازم می دانم مواردی را خدمتتان عرض نمایم:
به اعتقاد بنده، هرچه از عمر انسان بیشتر می گذرد و هرچقدر که شخص، بیشتر در خود، علوم مختلف را جمع آوری می نماید، بیشتراز مدل ذهنی “تعمیم مطلب” دور می گردد و به این اصل و واقعیت نزدیکتر می شود که : “هیچ چیز قطعی نیست”
لذا ذکر عبارت “همه مدیران…” شاید زیاد صحیح نباشد. ما مدیران فرهیخته و بسیار خوبی در سازمانهایمان (چه کوچک و چه بزرگ) داریم که افتخار حضور در پیشگاهشان به اندازه یک دانشگاه آموزنده می باشد.
در سازمانها معمولاً عزیزانی که در رده های پایین تر اجرایی هستند، همواره در ذهن خود انتقاداتی را به مدیران وارد می نمایند و تصورشان بر این است که اگر روزی به جای آن مدیر قرار بگیرند چنین و چنان می کنند. البته تجربه نشان داده زمانی که دست روزگار، آنان را به جای مدیر موردنظر بنشاند، چه بسا که اطرافیان بگویند: “صدرحمت به کفن دزد اولی” !!
البته مواردی که ذکر فرمودید در جامعه فروش کشورمان متاسفانه بسیار به چشم می آید و بنده هم قبول دارم.
ولی خواهش می کنم این مطلب را برادرانه از بنده پذیرا باشید:
بارها به همکاران خود عرض کرده ام که اگر فکر می کنید حقوق ثابت به عنوان دریافتی آخر ماه برایتان کافی است: اولاً) خوش به سعادتتان! ثانیاً) هرگز وارد حوزه فروش نشوید!
حقوق پایه اداره کار را در هر شغل بدون استرس و پشت میزنشینی هم می توان دریافت نمود.
کسی که در حوزه فروش بصورت حرفه ای فعالیت دارد، با واژه “حقوق بگیری” بیگانه است. او کارمندی نیست که در آخر ماه، کارفرما، حقوقی را بر اساس میزان کارکرد و زمان حضورش در سازمان به او بدهد. “فروشنده” کسی است که با افتخار، می داند قبل از اینکه مثلاً ۲ میلیون تومان به حساب او واریز شود، به سازمانش ۲۰۰ میلیون سود رسانده است. “فروشنده” کسی است که می داند “وجود و بقای یک سازمان” ، “دریافتی حقوق همکاران در همه واحدها” و … به میزان تلاش او و واحد بازاریابی بستگی دارد و بس. در نگاه کلی تریک “فروشنده حرفه ای” می داند که لازمه چرخیدن چرخهای اقتصاد کشورش تا چه حد به میزان فعالیت او و همکاران واحد بازاریابی بستگی دارد.
فروشنده ای “حرفه ای” می شناسم که زمان استخدام در یک شرکت پخش، هرگز حاضر نشد در قراردادش، چیزی به نام حقوق ثابت ذکر شود. اما خودم، رقم دریافتی یک ماه او را در سال گذشته ۱۴ میلیون تومان دیدم. این توضیح را هم بدهم که ایشان این رقم را در زمینه کاری “مواد شوینده ساخت وطن ” دریافت نموده نه دلالی چاههای نفتی!
با سلام
جناب جاوید مدتهای مدیدی است که این تفکر بر بنده مستولی گشته که در فضای کار ایران بیشتر انرژی آدمها صرف حاشیه می شود و اگر بخواهم طبقه بندی ذهنی برای آن داشته باشم عملا یک کارمند ۴۰تا ۵۰درصد انرژیش در ارتباط با کار استفاده می شود و ۵۰تا ۶۰درصد آن مشغول به مسائلی می شود که کمترین تاثیر را در موفقیت سازمان دارد و عمده ترین متغیر این درصد مسائل حاشیه ای مربوط به این امر می شود که طوری عمل نکند که دیگر کارمندان از آن سواستفاده و به قولی زیر آبش را پیش مدیر بالادستی بزنند تازه این درحالتی است که طرف از ذره ای انسانیت برخوردار بوده و خود پیشگام مراسم عزیز زیرآبزنی نمی باشد.
سالها پیش یکی از وزرای دولت اصلاحات به مطلب خوبی اشاره کرده بود و آن این امر بود که متاسفانه با توجه به اینکه انقلاب ما انقلابی ایدئولوژِیک بوده و مردم بایستی به این مساله اهمیت می داده اند و از طرفی پول نفت و قدرت ناشی از آن دردست دولتمردان و حاکمان بوده است بعد از گذشت سالیان نه چندان دراز ، با مردی مواجه گشته ایم که در داخل خانه یکجور زندگی می کنند و در اجتماع به گونه ای دیگر که این دوگانگی رفتاری امروز بسیار مشخص و واضح است چرا که برای اینکه این مردم بتوانند از امکانات قدرت برخوردار باشند مجبور به این می باشند که در اجتماع براساس علایق دولتمردان عمل کرده و این رفتار دوگانه خود هنجارهای جامعه را زیر و رو کرده است به طوری که در سازمانها و واحدهای کاری کشورمان با این دوگانگی و مسائل حاشیه ای به شدت مواجه ایم چرا که به هرصورت برای ملتی که در ابعاد کلان تن به این دو رویی داده است در ابعاد کوچک سازمانی برای استفاده از امکانات ارائه شده بیشتر یا حقوق بالاتر این کار راحتتر می باشد و به نظر یکی از عوامل تاثیر گذار در مشکلات سازمانی شرکتهای ما همین مساله می باشد.
جناب مرادی عزیز درود بر شما
به واقعیتی اشاره فرمودید که هیچ شکی در آن نیست هرچند زیاد هم نمی شود درباره آن مطلب نوشت!
دوران خدمت سربازی اینجانب در زمان دولت اصلاحات و در یکی از وزارتخانه های کشور انجام شد. به عبارت دیگر همان ۲ سال کافی بود که هرگز به استخدام دولتی فکر نکنم!
جو زیرآب زنی در سازمانهای متعلق به دولت بیداد می کند که بهتر است از علت آن بگذریم!
ولی برای سازمانهای بزرگ خصوصی، استفاده از واژه “کارشکنی” را بهتر می بینم. هرچند شاید در زبان محاوره، تفاوتی بین کارشکنی و زیرآب زنی احساس نشود.
البته درصدهایی که فرمودید اگر واقعی باشد ایران ما گلستان خواهد شد!! (۴۰ تا ۵۰ درصد انرژی برای کار؟؟؟!)
بنده با ۴ تا ۵ درصد بیشتر موافقم!
با سلام و عرض احترام
مطلب بسیار جالب و آموزنده ای بود
جناب جاوید عزیز از قلم زیبا که بیانگر پشتوانه تجربی و علمی قوی شما است تشکر می کنم
سربلند باشید