نیسان آبی // این بار “بیمارستان هاشمی نژاد و رسول اکرم و ...” سوژه یک خاطره // تشخیص نادرست چند مجموعه پزشکی، مقدمه فهم بهتر تفسیر دکتر هانت از متون آلدرسون

مطلبی به قلم دکتر محمد صادق اسحاقی: گاهی وقتا تمرکز بیش از حد روی بعضی موضوعات، شخص رو از تامل روی یکی از مهمترین دارایی‌هاش، یعنی سلامت دور می‌کنه!! و شدیدا این سوالات رو پیش روی فرد می زاره که آیا واقعا تقسیم وظایف اجتماعی، به نفع رفاه اجتماعی هست؟ واقعا تقسیم وظایف اجتماعی به بقای انسان کمک می‌کنه؟ این واقعیت که انسان‌ها بیشتر توسط خودشون از بین می‌رن یا بهتر بگم کشته می‌شن به علت برچسب چسبوندنِ خود انسان‌ها به هم نیست؟ اگه یک سازمانی در جامعه وظیفه خاصی به عهده می گیره و این انتظار حداقلی ازش می ره که در اون وظیفه، به صورت تخصصی عمل کنه و متعهد باشه، چرا ما بازاریاب‌ها انقدر اصرار داریم که مسئولیت اجتماعی رو هم از اونا انتظار داشته باشیم؟ سرتون رو درد نیارم، ذهن آدم است دیگر!! با مشاهده بعضی اتفاقات سوالاتی براش پیش می آد که باید بیاد!… اجازه بدین خیلی بی پرده این سوال رو بپرسم که دقیقا وظیفه جامع پزشکی چی هست؟ ارتقاء سلامت جامعه؟ نگاه به بیمار به عنوان موجودی برای آزمون و خطا و بعد نفوذ به دستگاه‌های قانون‌گذار برای مشروعیت بخشیدن به این اتفاق؟ و یا کمک کننده به فهم بهتر تفسیر دکتر هانت از متون آلدرسون؟!! با این مقدمه می خوام یکی از شیرین ترین تجربیات تلخم!! رو تشریح کنم:

اوایل نیمه دوم سال ۹۳ بود که عمیقا درگیر مکاتب بازاریابی بودم (هنوزم هستم) در حقیقت می‌خواستم مروری بر مفاهیم رشته تحصیلیم داشته باشم. در این حین، به این مطلب از تفسیر دکتر هانت از آلدرسون (۱۹۸۱) رسیدم که برام خیلی تامل برانگیز شده بود ” بازاریابی تبادلی است که میان گروه‌های مصرفی و گروه‌های عرضه کننده اتفاق می‌افتد”. برام این سوال پیش اومده بود که واژه بازاریابی ای که اولین بار برای توصیف توزیع میوه تازه کالیفرنیا به بازارهای شرقی آمریکا! تولید شده بود، در این مدت چه اتفاقی براش افتاده که آقای آلدرسون به عنوان یکی از تاثیرگذارترین چهره‌های این رشته از واژه ای ذهنی مثل تبادل استفاده کرده و نه معامله!! (واژه ای که خیلیامون شاید فکر کنیم که فیلیپ کاتلر اونو به رشته بازاریابی تزریق کرده) واژه ای که جریان اطلاعات، ارزش و یا به قول آلدرسون انتظارات رو در خودش داره و تنها محدود به پول نیست… موضوع وقتی برام عجیب تر شد که به این دو اصل در مکتب رفتار مصرف کننده رسیدم: “کسانی که به محصول احتیاج ندارند آن را مصرف می کنند و کسانی که به آن احتیاج دارند آن را مصرف نمی کنند!” یا مثلا این مطلب عجیب تر: “آیا هویت بازاریابی به وسیله ماهیت یا ذات فاعل مورد رسیدگی قرار گرفته یا به وسیله تکنولوژی، با اینکه فاعل در دست است؟” در حال حاضر مهم نیست که این مطالب مربوط به کدوم نویسندست یا اصلا جوابشون و نقدشون چی هست، چیزی که مهمه اینه که ذهن الکی مثلا کنجکاوم! چندین روز درگیر این موضوعات بود ولی به جواب روشنی نمی‌رسید تا اینکه یک روز صبح با این که تا روز قبلش هیچ علامتی از بیماری نداشتم با درد شدیدی از خواب بیدار شدم… دردی که واقعا نمی تونستم تشخیص بدم کجام دقیقا درد می‌کنه!! فقط می دونستم نمی تونم به راحتی نفس بکشم، به خودم می‌پیچم و حتی توان اینکه کوچکترین حرکتی کنم رو هم ندارم…از اونجایی که تنها هم زندگی می کردم، تنها امیدی که تو اون لحظه داشتم این بود که تلفن همراهم در فاصله ۱۰ سانتیم! بود (معمولا قبل از خواب با تلفن همراهم وب گردی می کنم و بعد از اینکه اونو رو حالت ایر پلن مد قرار می دم، می زارم بغل دستم!) تو اون حالت به یکی از دوستان نزدیکم زنگ زدم و از شانس خوبم بر خلاف همیشه! با اولین زنگ، گوشی رو جواب داد و صدای عجیب غریب من رو شنید! و گویا متوجه شد که اتفاقی برام افتاده… بگذریم از اینکه چطور وارد خونه من شد و نپرسید که چرا من خودم، به اورژانس زنگ نزدم، چون خودم نمی دونم!… خلاصه بعد از ورود دوستم و تماس با اورژانس و کلنجار رفتن عزیزی که داخل ماشین اورژانس بود و چندین بار دستم رو سوراخ کرد تا رگم رو پیدا کنه! و با توجه به این که من اون موقع ساکن ستارخان بودم، من رو در اسرع وقت به نزدیک ترین بیمارستان که بیمارستان رسول اکرم (ص) بود منتقل کردن… بیمارستانی که حتی نمی تونستم تصور کنم چه جور جایی می تونه باشه! چون اصلا تا حالا مراجعه نکرده بودم… در مورد اینکه درد باعث شده بود به حدی روی تخت وووول بخورم که تخت بشکنه! نمی خوام صحبت بکنم ولی این حس رو داشتم که وارد کشتارگاه شدم نه بیمارستان!! تازه موضوع برام زمانی جالب تر شده بود که برای تشخیص بیماریم و در اون حالت اسفناک! نمی دونم چرا گروه گروه برای تشخیص بیماری من می‌اومدن و بدتر از اون نمی دوستم که چرا گروهی که بالاسرم بود همش می گفتن بزار نظر ترم بالایی مون رو هم بشنویم و این روند چند بار ادامه پیدا کرد!! (باور کنید تا اون موقع از این جور چیزا ندیده بودم)… از تنش بین من و پزشکا، دوستم با پزشکا و پزشکا با پزشکا! که بگذریم حدود یک ساعتی گذشت و دردم مقداری کم شده بود ولی هنوز شدیدا درد می کرد که دیدم دوستم دوان دوان به سمتم اومد و گفت که باید از اینجا بریم! گفت که یکی از پزشکای با وجدان گفته که دوستت رو از اینجا ببر به بیمارستان هاشمی نژاد و سریعا هم این کار رو باید انجام بدین.. مشکل ایشون اورولوژی هست ولی نمی دونم چی! و اونجا بیمارستان فوق تخصصی… و خیلی خیلی ایشون اصرار داشت که حتما من باید سریع این کار رو انجام بدم ولی افسوس که اگه مقداری اختیار برای ورود داشتم! به راحتی نمی تونستم از اونجا فرار کنم! چون پذیرش شده بودم و باید روال اداری رو طی می کردم و از سوی دیگه باید سریع خودم رو به بیمارستان فوق تخصصی! می رسوندم

روال ترخیص شدن من به حدی طول کشید و اصرار اون دوست پزشکی که می گفت از اینجا برو و من رو ترسونده بود به حدی بود که با اون وضعیت از تخت جدیدم که گویا مقداری محکم تر از تخت قبلی بود بلندشدم، سِرُم رو از دستم کندم و کشان کشان (از نوع ایستاده نه سینه خیز!) به سمت بیرون بیمارستان حرکت کردم و پرستار هم دنبالم! که متاسفانه نگهبان جلوی خروج من رو گرفت و حرکتم نافرجام موند…

جلوی در نشستم در حالیکه هدفم فرار بود، فقط می خواستم برم! و اصلا فراموش کرده بودم که چرا اومدم اینجا، فقط می دونستم که باید برم یه جای فوق تخصصی!! همه امید من اونجا بود!! جایی که اون پزشک برام توصیف کرده بود برای من در مقام تشابه فعلی مثل ذهنیتی بود که مهاجران سوری از اروپا دارن! فکر کنم حدود ۵ یا ۱۰ دقیقه طول کشید که دوستم رو دیدم که با برگه ای از ته راه رو با حالتی که انگار برنده قرعه کشی شده داره به سمتم می آد… من رو بلند کرد و با آژانسی! که از قبل هماهنگ کرده بود و انگار کارش دقیقا همین کار بود (اورژانس من رو نمی برد به بیمارستان دیگه، گویا غیرقانونی بود این کار!) سه نفری با هم دل زدیم به ترافیک وحشتناک ساعت ۱ ظهر تهران در مسیر ونک! حدود ساعت ۲:۳۰ بود که رسیدم به بیمارستان فاضله! بعد از پذیرش و آزمایش حدود ساعت ۳ بود که زیر تیغ جراحی بودم و یک ساعت بعد روی تخت اتاق به حالت بی حسی موضعی… انقدر تحت تاثیر سرعت عمل این بیمارستان بودم که اصلا توجهی به خدمت رسانی بد شیفت شب، غذای بد و خیلی چیزای دیگه نبودم و فرداش ساعت ۱ ظهر مرخص شدم.. اون هم سرپا و خوشحال… دکتر که اتفاقا مثل دکترهای بیمارستان رسول، انتِر بودن تاکید داشت که خطر از بیخ گوشم رد شده و من در صحت کامل به سر می برم و به زندگی اجتماعی می تونم بر گردم…فقط باید یک هفته کامل استراحت کنم… منم که از خدا خواسته با آغوش باز از این پیشنهادش استقبال کردم وکلی تشکر و قدردانی که من رو نجات دادی

۶ روز بعد برای چک کردن وضعیتم و با دریافت نوبت قبلی به همون بیمارستان و اینبار پیش پزشک و نه انتِر مراجعه کردم و اوکی سلامتیم رو از ایشون دریافت کردم اما متاسفانه ۱۲ روز بعد ساعت ۴ صبح با دردی کمتر از اون موقع از خواب بیدار شدم و از اونجایی که اینبار تجربم بیشتر شده بود زنگ نزدم به اورژانس که من رو کشتارگاه ببره، بلکه زنگ زدم آژانس که خودم بهش بگم من رو کجا ببره!! ساعت ۴:۳۰ رسیدم جلوی بیمارستان هاشمی نژاد، قسمت اورژانس و خودم رو خیلی شیک و مجلسی دوباره در اختیار مشورت پزشکا (انتِرها) قرار دادم!! پزشکایی که اینبار اعتقاد داشتن باید باز هم یه عمل دیگه داشته باشم تا حسابی خووووب شم!! مقداری فکر کردم! و کاری کردم که شاید هر آدم عاقلی انجام بده! بله.. اینبار شماره چند پزشک مجرب تر رو از همونجا گرفتم و دمم رو رو کولم گذاشتم! سعی کردم به دردم غلبه کنم، آژانس گرفتم و از اونجا اومدم بیرون! خودم رو به خونه رسوندم، در حالیکه منتظر بودم ساعت به چرخه و زمانی بشه که من بتونم به مطب زنگ بزنم! ساعت ۱۰صبح بود و من که سه تا شماره از مطب های مختلف داشتم شروع به تماس گرفتن کردم… دوتا شماره اول جواب ندادن ولی در کمال ناباوری شماره سوم جواب داد و برای ساعت ۳ نوبت گرفتم… از اونجایی که می خواستم معقولانه تر از قبل رفتار کنم حدود ساعت ۱ بعد از ظهر باز هم با دو شماره ای که پاسخ نداده بودن تماس گرفتم و خداروشکر یکی دیگه از دوستان پزشک برای ۳ ماه بعد و یکی دیگه برای فرداش ساعت ۴ نوبت داد… در کمال ناباوری به یکباره دردم فروکش کرد! ولی در رفتنم به پزشک تردید نکردم و دقیقا راس ساعت ۳ وارد مطب دکتر شدم! … مطب دکتر قیطریه بود ولی متاسفانه اسم ایشون یادم نیست ..بدون هیچ تاخیر و معطلی منشی پزشک من رو برای ویزیت به سمت اتاق راهنمایی می کرد در حالیکه هم من می تونسم به راحتی راه برم و هم ایشون همراه من راه می اومد.. بعد از تعریف کردن رویدادی که برام اتفاق افتاده بود… دکتر برای من انواع و اقسام آزمایش های مختلف رو نوشت و گفت که همین طبقه پایین می تونید آزمایشات رو انجام بدین! می دونستم که شاید کار منطقی ای نباشه که توی اون درمانگاه تخصصی! نباید زیر نظر آزمایشگاهی که برای ایشون کار می کنه آزمایش بدم! ولی حقیقتش دیگه تحمل درد نصف شب و اسیری اون رو نداشتم و هزینه خیلی گزاف آزمایشات رو به جون خریدم!! آزمایشاتی که حدود ۳ ساعت داشتم انجامشون می دادم ولی این حس رو داشتم که کلاهی تا نافم بر سر من گذاشته شده!! اما اینطور خودم رو راضی می کردم که عیب نداره!! سلامتیت از همه چی مهمتره!! بذار داستان یک بار برای همیشه مشخص بشه….بعد از مشاهده نتایج آزمایشات توسط پزشک محترم.. ایشون تشخیص دادن که من سنگ کلیه دارم!! همین، فقط سنگ کلیه! (باورتون می شه؟) و این سنگ کلیه قصد خروج به این راحتی رو نداره و یادم نیست دقیقا که ایشون چه روش های مختلفی رو جلوی من قرار دادن، البته با ذکر هزینه!!! از یک طرف دوس داشتم برم جلوی بیمارستان به اصطلاح فوق تخصصی قبلی داد و بیداد کنم بگم فازتون چیه؟ دقیقا چیکار کردین بامن؟ و از طرف دیگه می دونستم که پیشنهادات دکتر فعلی هم همچین خیرخواهانه نیست!! از ایشون درخواست کردم که دقیقا سنگ رو به من نشون بدن!! و ایشون زحمت کشیدن و جایگاه سنگ رو دقیقا روی عکس مشخص کردن!! خیالم که راحت شد با دوووز و کلک از مطب زدم بیرون و منتظر شدم تا فردا شه و برم دکتر بعدی… دکتر بعدی اسمشون جناب دکتر کرمی بود و مطبشون شریعتی برای فردا شدن عجله داشتم!! خدا رو شکر شب رو به راحتی سپری کردم و روز بعد به ایشون مراجعه کردم… بعد از حدود ۲ ساعت معطلی داخل مطب و با این استدلال که نوبت تلفنی به معنای ورود به مطب در زمان مشخص شده نیست…در کنار حدود ۲۰ نفر دیگه بیمار منتظر نشستم تا نوبتم بشه!.. دیگه زمان مثل قبل برام به سختی طی نمی شد چون می شنیدم که سایر بیماران دارن از ایشون تعریف می کنن… خوشبختانه نوبتم شد و موفق شدم وارد مطب شم و البته این بار منشی همراه من تا درب اتاق مطب نیومدن!… همین که داستان رو برای ایشون تعریف کردم و لبخند روی لب ایشون رو مشاهده کردم (لبخندی برای همکاران) ایشون یه نسخه ۵ هزار تومنی برای من نوشتن و گفتن همینو مصرف کن، انشاالله خوب می شه… به دو روز نکشید که مشکل به خوبی حل شد ولی آثار علمی این اتفاقات موند! نمی خوام در مورد تفاوت دو مطب که گویا یکیشون مثلا بازاریابی محور بود (حتما می تونید تشخیص بدین کدوم!! به نظرم مطب اول نبوده قطعا!!) و یا در مورد این که شاید کاری که بعضی از مشاورین بازاریابی با برخی از شرکتا می کنن دقیقا مصداق اتفاقی باشه که برای من پیش افتاد!!! صحبت کنم ولی می خوام سوال بپرسم از خودم، سوالی که همش می پرسم ولی جوابی ندارم و چند درسی که یاد گرفتم از این اتفاق رو عنوان کنم.

۲۰۱۶-۰۴-۰۶_۰۰-۳۰-۱۲

سوالم این هست که: منو، چــــــرا عمل کردن؟!

درسها این که: همش جواب تلفن دوستام رو بدم! هیچ وقت به کسی نگم بیا این هفت هشتا کتاب بازاریابی رو بخون، بازاریابی رو یاد بگیری (شان بازاریابی بیشتر از چند تا کتابه همونطوری که شان پزشکی بیشتر از این حرفاست، همونطوری که پزشک خوب، کلی سختی می کشه که پزشک خوبی بشه تا تشخیص خوبی بده، بازاریاب خوب هم خیلی بیشتر از اون سختی می کشه تا قدرت تجزیه و تحلیل قوی ای داشته باشه، مگه غیر از اینه که پزشک با انسان که تقریبا پیچیده گیش در حد خود پزشک هست سرو کله می زنه ولی بازاریاب با سازمان و سیستم های بازار که از خودش قطعا پیچیده تر هستن؟) !! هیچ وقت برای شرکت ها نسخه الکی نپیچم و اجازه ندم سازمان ها هم تجربه ای که من داشتم رو تجربه کنن!! به نظر می رسه مقوله اصلی بازاریابی ارزش هست، ارزشی که آلدرسون بهش اشاره کرده و به طور ضمنی در تعریف آخر بازاریابی از نظر انجمن بازاریابی آمریکا هم بهش اشاره شده، پس هدف بازاریاب صرفا سودآوری برای شرکتها نیست بلکه باید به تبادل ارزش بین دو طرف توجه مضاعف بشه، هنر فروشنده هم فروش یخچال به اسکیمو نیست بلکه هنر کلاهبردار انجام این کار یکطرفست… بازاریابی رو از نقطه نظر سازمان به مشتری یا از نقطه نظر مشتری به سازمان نگاه نکنم بلکه دو طرف باید دیده بشن… علت این که آقای شِث به اون دو تا اصل مکتب رفتار مصرف کننده که در ابتدا ذکر کردم اشاره می کنه برای زیر سوال بردن بازاریابی نیست بلکه به نظر می رسه به طعنه داره روش های تحقیقات بازاریابی رو زیر سوال می بره، روش هایی که خلاصه شدن در تجربه گرایی و روابط آماری محض، مگه شناخت رفتار انسان فقط در مشاهده رفتاره؟ (شاید اونایی که رفتار من در این تجربه رو فقط و فقط مورد توجه قرار بدن به همین دو تا اصل ذکر شده اعتقاد پیدا کنن ولی مطمنن اگه به اون بستری که رفتار من در اون اتفاق افتاده هم توجه کنن، مطمنن به این حرف من می رسن که فقط مشاهده رفتار تعیین کننده نیست بلکه باید به کانتکست و به عبارت دیگه و علمی تر به ارزش های همراه رفتار صورت گرفته هم توجه کنند و تازه به این نکته هم توجه کنن که استدلال خودشون هم یک نوع رفتاره و حاوی ارزش… یعنی ارزشهای اونها صد در صد تعیین کننده نوع قضاوتشون هست مثل روزنامه نویسی که بدون توجه به ارزش های همراه با خودش نمی تونه اصلا تحلیل و نقدی بنویسه… البته بهتر اینه که بتونه بنویسه!) این که آقای بارتلز این عبارت رو ذکر می کنه: “آیا هویت بازاریابی به وسیله ماهیت یا ذات فاعل مورد رسیدگی قرار گرفته یا به وسیله تکنولوژی، با اینکه فاعل در دست است؟” به نظر می رسه منظورشون این هست که بازاریابی در فرآیند تعریف می شود و نه در دو پدیده مجزا، تعریف صرف ویژگی های مصرف کننده و سازمان یا صاحب برند (یا به عبارت بهتر فعالان بازار) به معنی تعریف بازاریابی نیست و موجودیت بازاریابی در تعامل میان این طرفین تعریف می شود! درس دیگه اینکه به محض ظهور تعامل، مفهوم قدرت و توزیع اون و روابط بلند مدت هم مطرح می شه به این معنی که قدرت تعیین می کنه که سازمان باید مشتری محور باشه یا مشتری سازمان محور!! سازمان در جهت منافع خودشه حرکت کنه یا مشتری در جهت منافع خودش و علت ظهرو مباحث کلان بازاریابی مثل اخلاقیات، رفتار شهروندی برند، رفاه اجتماعی مصرف کننده و مسئولیت اجتماعی هم از همین جا نشات می گیره و خیلی از درسهای دیگه که خوندنش خارج از حوصله شماست!


10 thoughts on “نیسان آبی // این بار “بیمارستان هاشمی نژاد و رسول اکرم و ...” سوژه یک خاطره // تشخیص نادرست چند مجموعه پزشکی، مقدمه فهم بهتر تفسیر دکتر هانت از متون آلدرسون”

  1. سلام جناب اسحاقی عزیز

    شکر خدا که بخیر گذشت. در مورد تجربه اورژانس و تشخیص انترن و رزیدنت نیمه شب برای عمل جراحی فوری در راستای مهارت آموزی(!) و فرار از بیمارستان در راستای حفظ بقا(!) و جلوگیری نگهبان از خروج در راستای حفظ شغل(!) و ... همه و همه من را به یاد تجربه خنده دارو مشابه خودم در حدود ۱۵ سال قبل انداخت با این تفاوت که آن موقع جوان تر بودم و با فرار از بالای نرده های بیمارستان(!!!) در همان نیمه شب، توانستم فردای آن روز خود را به یک فوق متخصص نشان داده و لبخندی از جنس لبخند جناب دکتر کرمی برای همکارانش دریافت نمایم!! این را هم اضافه کنم علیرغم ارائه اطلاعات شخصی ازجمله نشانی و تلفن منزل به پذیرش بیمارستان، هنوز هم طی این سالها هیچ اقدامی از سمت مسئولین دلسوز این بیمارستان در راستای پیگیری از احوال این بیمار فراری(!) به عمل نیامده است.

    در بحث بازاریابی محور بودن مطب اول (که البته تلویحاً به آن اشاره فرمودید!) فکر میکنم پزشک محترم مطب دوم (جناب دکتر کرمی) هم آنچنان با بحث بازاریابی و تبلیغات بیگانه نمی باشند. البته بهیچوجه منظورم دید منفی به قضیه نیست. بلکه از این منظر عرض میکنم بنده که شهرستان سکونت دارم زمانی که بحث پزشکان اورولوژی به میان می آید نام جناب آقای دکتر حسین کرمی جزء ۳ گزینه اول در ذهنم است با اینکه ایشان را هرگز ندیده ام.

    تبلیغات آقای دکتر کرمی در فضای مجازی و همچنین عنوان قاری ممتاز بین المللی و چند فیلم عمل جراحی که از این بزرگوار در فضای مجازی موجود است شاید دلالت بر این داشته باشد که این پزشک حاذق و شریف با حوزه تبلیغات و بازاریابی بیگانه نبوده و به درستی از آن بهره برده اند و در کنار اینها مجهز بودن نامبرده به اخلاق حرفه ای و نهادینه شدن عنصر "ارزش آفرینی" در وجود ایشان، شاید دلیلی باشد که بتوان نامبرده را به عنوان یک نمونه خوب از بازاریابی در جامعه پزشکی مثال زد.
    همیشه سلامت و موفق باشید

    1. آقای جاوید از وقتی شما اون خاطره پزشکی رو نوشتید تا همین الان چند خاطره پزشکی برای بخش نیسان ابی اومده که تو نوبت است.راه باز کن این قضیه شما بودید. این قدر موثر بود که من خودم هم چندتا خاطره پزشکی دارم که به موقع می نویسم. انگار دولت در مورد مشکلات پزشکی گوش شنوا نداره. 🙂

  2. بذارید اعتراف کنم اقای اسحاقی که متن شما را قبل از اکران دو بار خوندن. مساله شما اصلا مساله شخصی نیست. قطعا همه اون رو تجربه کردن. اما اون جمله شما که گفتید "بزار نظر ترم بالایی مون رو هم بشنویم" برای من تکان دهنده بود.
    حتما دوستان می گن که بالاهر دانشحو هم باید از یه جا شروع کنه. من هم موافقم اما اینکه خود بیمار متوجه این موضوع نشه خیلی مهمه. روحیه مساله اول در درمان است. همیشه فکر می کردم موقع سرو غذا در هواپیما چرا پرده بین مسافران عادی و وی ای پی را می کشند؟
    بعد از تحقیق دلیلش را متوجه شدم. خیلی هم ساده است. مسافر عادی نباید تفاوت سرویس دهی را بینخودش و بخش وی ای پی ببیند. در ارزیابی نهایی او از خدمات پرواز تاثیر داره.
    حالا مریض وپزشک اماتور که جای خود دارد.

  3. سلام
    دیگر نمی خواهم همانند گذشته خاطره ای رو برای شما بنویسم (البته شما اون خاطره رو نتونستید بخونید زیرا که درج نشد).
    خوب اما تا کی باید همه مان بسان یک موش آزمایشگاهی بدست این به اصطلاح دکترها بیفتیم. تا کی؟

    آقای اسحاقی
    نوشته اید سوالم این هست که: منو، چــــــرا عمل کردن؟!
    آقای اسحاقی خیلی ساده و مشخص است جواب شما.
    خوب برای اینکه بتوانند اقساط ویلای بی نظیر خودشان را در داخل یا خارج از کشور بپردازند. به همین ساده گی.

  4. سلام و عرض ادب خدمت شما آقای دکتر اسحاقی. در مورد اشتراک گذاری این تجربه و متصل کردن آن به اصول بازاریابی بسیار تشکر می کنم. استفاده کردم و در مورد دوطرفه بودن آنها با شما هم عقیده هستم. همان طور که پیش تر بحث شد یکی از عواملی که موجب می شود افراد غیرحرفه ای تر نسخه های بی شک و شبهه تجویز نمایند کتاب های کم حجم و یک روزه بازاریابی یا همان فست بوک هاست. قطعا صرف انرژی و زمان و هزینه برای درک مفاهیم آن ضروری است. تشکر

  5. سلام به دوست عزیزم جناب آقای اسحاقی
    از خواندن خاطره شما هر چند متاثر شدم ولی از بحثی که در مورد معنای بازاریابی داشتید واقعا لذت بردم.
    من اعتقاد دارم یکی از جذابیت های اصلی رشته بازاریابی همین "انسانی" بودنشه و در واقع هیچ عملی رو نیمشه در بازاریابی پیدا کرد که به نوعی با زندگی انسان ها پیوند نخورده باشه.
    در کتابی که اخیرا مطالعه کردم به مدلی برخوردم که بیان کرده بود هر گاه بخوایم تغییری رو ایجاد کنیم باید در آن واحد به سه عنصر توجه کنیم: امکان پذیری، توجیه اقتصادی و انسان محور بودن..
    در واقع هیچ عملی رو نمیشه کامل پنداشت مگر اینکه این سه عنصر با هم درش جمع بشن و این تفکر انسان گرایانه یعنی نگاه به کاری که داریم انجام می دیم از دریچه چشم افرادی که تحت تاثیر اون کار قرار می گیرند.
    همون طور که اشاره کردین یک پزشک سر رو کارش با جان انسان هاست ... انسان هایی مثل خودش و چه بسا که روزی خود اون پزشک به بیماری مبتلا بشه و نیاز به درمان پیدا کنه ...
    متاسفانه جامعه پزشکی ما بسیار درگیر منافع شخصی و مادی پزشکان شده وچیزی که بهش گفته میشه حرفه ای گرایی کمرنگ شده...
    امیدوارم همیشه سلامت باشین و از چنین تجربه هایی بی نیاز.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *